شمارهٔ ۴۲۴
آمد رسول عید و مه روزه نام اوفرخنده باد بر شهگیتی سلام او
سلطان جلال دولت باقی معز دینشاهی که هست دولت و دین زیر نام او
فال جهان خجسته شد و کار دین تماماز همت خجسته و عدل تمام او
ایزد مقام دولت او ساخت از فلکجز وهم آدمی نرسد بر مقام او
گر ذوالفقار در کف حیدر ندیدهایدر دست شهریار نگه کن حسام او
گر خسروان کشند عدو را به زهر و دامتیغ است زهر خسرو و تیرست دام او
شمشیر تیز او چو برون آید از نیامباشد دل و دو دیدهٔ شیران نیام او
اسب بلند او چو بساید زمین به نعلسَعدِ سپهر بوسه دهد بر لگام او
جوید همی کلاه غلامش امیر شاهتا افسری کند زکلاه غلام او
آورده ماه روزه به سلطان پیام عیدسلطان به خیر داد جواب پیام او
هر شب که جام آب به کف بر نهد ملکخورشید و ماه را حسد آید ز جام او
گوییکه از بهشت فرستند هر شبیبر دست جبرئیل شراب و طعام او
کان است کام بنده معزی به مدح شاهگوهر همی برند حکیمان زکام او
تا هر که مُنعِم است بر او واجب است حججز کعبه نیست قبله و بیتالحرام او
بادا مدام عدل شهنشاه روزگارو آسوده باد ملک ز عدل مُدام او
روزه بر او مبارک و روزش همه چو عیدکارش بهکام دولت و دولت به کام او