گنج

شمارهٔ ۴۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ست۲۸ بیت
اگرچه ناموران را تفاخر از هنرستتفاخر هنر از شهریار نامورست
جلال دولت عالی جمال ملت حقکه پادشاه جهان است و خسرو بشرست
اگر زمانه بنازد ز عدل او نه شگفتکه عدل او ز حوادث زمانه را سپرست
به گِرد رایت او گَرد گر ظفر خواهیکه ‌گرد رایت عالیش آیت ظفرست
همیشه روشنی از رای اوست عالم رامگر که عالم چشم است ورای او بصر است
خجسته دولت او آفتاب را ماندکه هم به خاور از او نور و هم به باختر است
اگر خرد ز دل آید دلش همه خردستو گر هنر ز تن آید تنش همه هنرست
نه بی‌ستایش او بر زبان کس سخن استنه بی‌ پرستش او بر میان کس کمر است
از آن بود نظر مشتری خجسته به فالکه بخت فرخ او را به مشتری نظرست
مناز خیره به قومی که پیشتر بودندبه شاه ناز کز ایشان به ملک بیشتر است
پدرش بود به دولت زیاده از دگرانبه دین و دا‌نش و داد او زیاده از پدرست
خدایگانا فتح تو از میان فتوحبه قدر و جاه چو سَبْع‌ُالمَثانی از سُوَرست
تو آن شهی که هوای تو داد بی‌ستم استتو آن شهی‌ که رضای تو نفع بی‌ضررست
ز روی عقل جهان چون تن است کان تن رامراد تو چو سر ورای تو چو چشم سرست
خدای عرش به حکم تو کرد گنج ملوکاگر چه بیش تو گنج ملوک بی‌خطرست
مگر مراد تو جزوی است از قضا و قدرکه حَلّ و عَقدِ جهان از قضا و از قَدَرست
زمانه را دو درست از بدی و از نیکیحُسام و کِلک تو قفل و کلید آن دو درست
به شرق و غرب ز احسان وجود تو صفت استبه بر و بحر ز انصاف و عدل تو سمرست
بسا کسا که چو آتش به کینهٔ تو شتافتکنون دو دیده پر از دود و دل پر از شررست
مگر عداوت تو آتش جگرسوز استکه سال و ماه عدوی تو سوخته جگرست
شریف حضرت تو هست‌ کعبهٔ شاهانسریر تو چو مقام و رکاب تو حَجَرست
به مدح توست سزاوار هر کجا نُکَت استبه تاج توست سزاوار هرکجا گهرست
مدایح تو همه مدح ما بیفروزدکه طبع ما صدف است و مدیح تو دررست
به جز خدای تعالی هرآنچه هست دگرهمه سراسر زیرست و بخت تو زبرست
تو را ز بخت و جهان را ز عدل تو هر روزبشارتی دگرست و سعادتی دگرست
همیشه تا که زمانه نتیجهٔ فلک استهمیشه تا که مُحرّم مُقدّم صفرست
جهان تو گیر و ولایت تو بخش و شاه تو باشز دهر مگذر اگرچه که دهر در گذرست
برو به کام دل خو‌یش هر کجا خواهیکه کردگار تو را یار و بخت راهبرست