گنج

شمارهٔ ۴۱۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: راسمانوزمین۲۸ بیت
چنانکه ناصر دین هست پادشاه زمیننظام دین هدی هست کدخدای گزین
بلند باشد و محکم بنای دولت و ملکچو پادشاه چنین باشد و وزیر چنین
به ‌حق شدست ملک را نظام دین دستورچنانکه بود ملکشاه را قوام‌الدّین
موافق است پسر با پسر درین‌ گیتیمُساعدست پدر با پدر به خُلد برین
سزد که خواجه بود صاحب دوات و قلمچنانکه هست ملک صاحب حُسام و نگین
وزیر زادهٔ دنیا سزد مدبر ملکچو شاهزادهٔ دنیاست پادشاه زمین
روان شاه ملکشاه و جان خواجه نظامچو بنگرید به ملک ملک ز علّیین
ز بهر هدیه فرستند باز بهر نثاربه‌دست رضوان پیرایه‌های حورالعین
خدایگانا هرچ از خدای خواست دلتبیافتی و نهادی بر اسب دولت زین
به ‌هر چه روی ‌کنی یا به‌ هر چه رای ‌کنیبه حق بود که خدایت همی‌کند تلقین
جهان به سیرت و آیین توست خرم و شادکه نایب پدری تو به سیرت و آیین
ببرد عدل تو از پشت پادشاهی خَمفکند تیغ تو در روی بدسگالان چین
ضمیر روشن تو هست عقل را‌ مسکنرکاب فرّخ تو هست بخت را بالین
چو از سنان تو یابد ظفر به‌روز مصافچو از کمان تو پرّد اجل به ‌وقت کمین
ز نعل مرکب و از خون‌ کشتهٔ تو رسدبه روی ماه غبار و به پشت ماهی هین
سپه‌کشی که ز توران به کین تو بشتافتخبر نداشت‌ کزو تیغ تو بتوزد کین
نهاد روی به اقبال و چون کشید مصافگرفت دامن اِدْبار وکشته شد در حین
مخالفی که به مازندران خلاف تو جستپناه جست به بیشه چنانکه شیر عرین
زپهلوان سپاهت به عاقبت بگریختبدان صفت که کبوتر گریزد از شاهین
به یک زمان سپهش منهزم شدند چنانکهزیمت از لب جیحون رسید تا در چین
همه به قبضهٔ فرمان تو شدند رهیهمه به منت احسان تو شدند رهین
چه آنکه باد خلاف تو دارد اندر سرچه آنکه هست به صد سال زیر خاک دفین
به نیکبختی تو هرکه دل ندارد شادبنالد از غم و بر بخت بد کند نفرین
مگر خدای ز جان آفرید عهد تو راکه هست عهد تو در هر دلی چو جان‌ شیرین
مگر قرین و همال از فریشته است تو راکه آدمی نشناسم تو را همال و قرین
همیشه تا که بود حفظ و عصمت یزدانجهانیانرا حِصْن حَصین و حَبْل متین
ز حفظ یزدان حبل متین به‌ دست تو بادزسور عصمت پیرامن تو حِصْن حصین
نظام دین هدی باد و عزّ دین هدیتورا وزیر و سپهدار تا به یُوْم‌الدّین