شمارهٔ ۴۱۵
همی فرازد دولت همی فزاید دینقوام دین هدی و نظام ملک زمین
سزد که ملک زمین گسترد نظامالملکسزد که دین هدی پرورد قوامالدین
خدایگان صفتی کش خدای داد به همسه چیز روحفزا و سه چیز عقلگزین
ید موید و عقل تمام و بخت بلنددل منوّر و عزم درست و رای رزین
ز قدر و مرتبه دارد جهان به زیر قلمچنانکه داشت سلیمان جهان به زیر نگین
سعادت و قلم از دست او شناس که هستعصای موسی آن و دعای عیسی این
مزاج را دل او راستی کند تعلیمطِباع را کف او نیکوی کند تلقین
به نور صرف همیماند و عجب دارمکه نور صرف بود مِن سُلاله من طین
گرفته رایت و رایش ز روم تا حد هندرسیده نامه و نامش ز مصر تا در چین
به چشم دشمن او در زحل کشید کمانبه جان حاسد او در اجل گشاد کمین
توانگر آمد و مسکین مخالفش لیکنز غم توانگر و از شادی و طرب مسکین
برو ببوس یمینش گرتگهر بایدکه صدهزار ثمین است آن خجسته یمین
میان او کمری دارد از سعادت و فربه شکل و طرفِ کمر زان قبل بود پروین
از آن خمیده شود مه دو بار در یک ماهکه تا ز بهر ستورانش نعل باشد وزین
ایا یمین تو تصریف جود را مصدرایا ضمیر تو میزان عقل را شاهین
شود چو آهو شیر عرین ز هیبت توز فر بخت تو آهو شود چو شیر عرین
تویی که عمر تو را هر شبی و هر روزیفلک دعا کند و اختران کنند آمین
پس از پیمبر ما وحی اگر روا بودیگزاردی به تو بر وحی جبرئیل امین!
اگرچه هست به عصر اندرون تو را تاخیرتویی مُقَّدم آزادگان به داد و به دین
بلی مقدم بیغمبران محمد بوداگرچه بود محمد رسول بازپسین
همی بهنام تو بر کوه بردمد سوسنهمی به مدح تو از سنگ بشکفد نسرین
ز دست و طبع تو بینم حیات و شادی خلقکه آن چو چشمهٔ خضرست و این چو ماء معین
به روز بزم تو گر باز جانور گردندمقدمان جهان سربهسر کهین و مهین
به دولت تو همه بر فلک نهند قدمبه خدمت تو همه بر زمین نهند جبین
هواست نعمت و منت تو را که خالی نیستزنعمت تو مکان و زمنت تو مکین
کسی که پای تو بالین او بود زیبدکه پای او سر عیّوق را بود بالین
یقین شدستکه صاحبقران شهنشه ماستچنان کجا که تویی صاحب اجل به یقین
همی کنند قِران بر فلک فریشتگانکه بخت صاحب و صاحبقران شدند قرین
اگر خبر شود از رزم تو به چرخ بلندوگر نشان رسد از بزم تو به خلد برین
به رزمگاه تو یاری کنند سیاراتبه بزمگاه تو شادی کنند حورالعین
کسی که سر ننهد بر خط محبت توکند عداوت تو مغز در سرش زوبین
کسی که مهر تو از سر برون کند وقتیشود زکین تو اندیشه در دلش سنگین
ز نقش کلک شگفت تو ملک شاه شکفتچو بوستان و گلستان ز باد فروردین
صدف شناسم کلک تو را که از دهنشبه شرق و غرب پراکنده گشت دُرِّ ثمین
خرد ندارد و پیوسته است معنی جویبصر ندارد و همواره است گیتی بین
کجا به دست تو باشد گمان برم که مگرشهاب ابر پرست است و شمع صدر نشین
مکان و قوتش مشک است و سیم وزان سبب استبه فرق سیم نگار و به حلق مشک آگین
مسخرند تو را باد و خاک و آتش و آبز هر یکی اثری تازه کن عَلَیالتَّعیین
به روز رزم برافشان به باد خرمن خصمبه روز بزم کن اجزای خاک را زرین
به آب مهر همه کار دوستانت بسازبسوز جان همه دشمنان به آتش کین
ایا ستوده ولینعمتی که از کرمتشدست خاطر من نیک و عیش من شیرین
به دولت تو همی برکشم علم به فلکز خدمت تو همی سرکشم به عِلیّین
کجا مدیح تو خوانم ز بندگی خواهمکه جان و دل به حروف اندرون کنم تضمین
اگر ز شاه و ز تو بگذرم ز گفتن شعرکند زمانه به هر دم زدن دلم غمگین
اگر نه نام تو و نام شه کنم مَخلَصمدیح بر من و بر خویشتن کند نفرین
همیشه تا بود آثار نیک، اصل قویهمیشه تا بود آیین خوب، حصن حصین
هزار سال بمان نیک بخت و نیک آثارهزار سال بزی خوب رسم و خوب آیین
موافقانت رسیده ز گرد بر گردونمخالفانت فتاده ز سِجن در سِجّین