گنج

شمارهٔ ۴۱۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ین۷۱ بیت
تو راست روی چو نسرین تازه‌ ای بت‌چینمراست از غم عشق‌ تو روی چون نسرین
توراست پروین زیر دو دانهٔ یاقوتمراست دیدهٔ یاقوت بار بر پروین
توراست زر طرازنده بر میان دو سیممراست زرّ گدازنده بر رخ سیمین
تو راست بستر و بالین همیشه پرگل و ماهمراست پر تَف و نم بی‌ تو بستر و بالین
تو راست پرخم و چین جَعْد زلف غالیه بارمراست قامت و روی از غم تو پُر خم و چین
توراست پرچین از ساج‌ گرد لاله‌ستانمراست گرد گل زرد عاج‌گون پرچین
تو راست مشک به کافور بر عجین به‌ گلابمراست خاک به خونابه زیر پای عجین
توراست مار قرین بر فراز برگ سمنمراست برگ سمن بر فراز مار قرین
توراست برچین بر روی حلقه کرده جنانمراست عشق تو بر گوش حلقه کرده چنین
توراست آذر برزین به روی بر ز نشاطمراست بر دل ز اندیشه آذر برزین
توراست تلقین آشوب و فتنه از دیوانمراست مدح وزیر از فرشتگان تلقین
وزیر خسرو و شرق و نصیر ملت شرعمجیر دولت و تایید او موید دین
سپهر نصرت ابوالفتح کاختران سپهربه صد هزار قرانش نیاورند قرین
بزرگوار وزیری که هست بهرهٔ اوز هفت‌ کوکب سیاره هفت چیز گزین
ز زهره بزم و ز بهرام قُوّت اندر رزمز تیر در همه علمی ضمیر روشن‌بین
ز ماه سیر شبانروزی و ز کیوان خشمز مهر طلعت و از اُ‌ورمزد رای رزین
یمین او سبب روز و روزی بشر استبدین سخن نه ‌گرو بایدم همی نه یمین
شود گشاده در روزی و بتابد روزچو او به ‌دیوان بگشاید این خجسته یمین
نخست روز کند آرزوی خدمت اوچو در بدن متحرک شود جَنان جنین
ز حرص خدمت و دیدار او عجب نبودکه بی‌قرار شود نطفه در قرار مکین
چو کلک و مِقرَ‌عه در صدر زین به ‌کف گیرددلیروار دو صنعت کند بدان و بدین
به نوک‌ کلک جهانی ببخشد اندر صدربه شیب مِقرَعه ملکی بگیرد اندر زین
به ‌روز رزم‌گر از دست او شرف یابدمسیر طایر و دفع طمع ‌کند شاهین
سرشت او به صفت چون سرشت ما نبودکه او ز ماء معین است و ما ز ماء مهین
اگر سحاب بیاموزدی سخاوت اوبه جای قطره همه بدره باردی بر طین
علی‌العموم بیارایدی جهان خردادعلی‌الخصوص بیارایدی به فروردین
به ‌یادم آمد بیتی که عنصری گویدبه ‌لفظ و معنی پاکیزه‌تر ز درّ ثمین
نه من به ‌تضمین مدحش همی بیارایمهمی به ‌مدح وی آراسته کنم تضمین
« ‌آیا ز مرکب تو گرد رفته بر گردونکشیده رایت عالیت سر به علیّین‌»
زمانه‌گشت بر اعدا چو حلقهٔ خاتمچو روز فتح‌ گرفتی زمانه زیر نگین
به بحر کینه چو خصم تو در سفینه نشستسفینه‌ گشت نگونسار و غرقه شد مسکین
در آن مقام تو گفتی ‌که بر سر اعداهمی حجارهٔ سِجّیل بارد از سِجّین
هنوز ناشده از مغزشان بخار شرابنهاد مالک بر دستشان همی غسلین
جهانیان همه آگه شدند و دل بستندکه چون‌ گشاد قضا بر مخالفانت کمین
ز بس نهیب سر اندر کنند و دم نزنندنهنگ شرزه و پیل دمان و شیر عرین
ز جان‌ گرگین‌ گرگان همی خورد تشویرکه آب دیلم بردی و رونق زوبین
نداشتی خطری پیش او سیاست تواگر به گرگان بودی هزار چون گرگین
که از کفایت و رای تو آن ولایت راهمه سلامت و امن است و راحت و تسکین
ز جانبیش به سر حد ماوراء‌النهرز جانبیش به در بند کشور غزنین
تو ایدری و ز تدبیر تو بهر دو طرفهزار سدّ بلندست و صد هزار حصین
نظیر تو ز وزیران کسی ندانم منبه عقل‌ کامل و رای صواب و عزم متین
نپاید آنکه به جنگ تو آید اندر جاننیاید آنکه به خیل تو آید اندر چین
بشارتی رسد از فتح و مژدهٔ ظفرتچو گوش و چشم تو را باشد اختلاج و طنین
امید هست‌ که آرد به درگهت فغفورهمه طرایف چین از نگارخانهٔ چین
کشند پیش تو چیبال و قیصر رومیبتان زرین از سومنات و قسطنطین
خدای عرش ز خاک آفرید شخص تو راکِرام پیش تو زان خاک برنهند جبین
دفین کنند همه‌گنج در زمین وزرابه جای‌ گنج همی دشمنان کنی تو دفین
ز بهر آن بدهی‌ گنج و در زمین بنهیکه باید از قبل دشمنانت‌ زیر زمین
خزانه‌دار چو در بزم بشنود ز تو هانسلاح‌دار چو در رزم بشنود ز تو هین
ز بحر جود همه زرّ ناب خیزد موجز ابر خشم همه خون صرف ریزد هین
کجا زمانه به سکّین همی سری بُرّدکز آن سرش به دل اندر خلاف باشد و کین
اگر کنی تو به سکّین اشارتی‌ که مَبُرنبرد آن سر و سر باز پس‌ کند سکّین
به‌ دست توست همایون یکی همای شگفتبه خلق ا‌جمله‌ا دُرافشان‌، به فرق مشک‌آگین
کجا صریر کند ملک را دهد ترتیبکجا صفیر کند شرع را کند تزیین
مَشاطه‌ای عجب است او که رنگ مشکینشمَشاطگی نکند جز به صبح باز پسین
مهندسی است‌ که از بهر مصلحت شب و روزهمی به روز بر اشکال شب‌ کند تعیین
جو در بنان تو سازد بنای فضل و ادببه عقد او نرسد مه به‌ عقدهٔ مشکین
بزرگوارا پوشیده نیست بر دل توسخن چنانکه فراز آورند غَثّ و سَمین
سخنوران جهان دیدهٔ کهن شده رابه روزگار تو نو گشت سیرت و آیین
منم به خدمت تو شخص خویش کرده رهیبه‌ شکر و منّت تو جان خویش کرده رهین
نبسته مدح تو برحسب طاقت و امکاننشسته پیش تو بر فرش حشمت و تمکین
عروس بخت مرا بخشش تو کابین استقبول توست‌ گر او را قباله و کابین
سزدکه خوانم مدح تورا جوانی و جانکه چون جوانی و چون جان خوش آید و شیرین
غذای جان نشناسم جز آفرین تو راو گر شناسم بر من مباد جز نفرین
همیشه تا که امامان خبر دهند همیز حوض‌ کوثر و ماء معین و خلد برین
همیشه بزم تو چون خلد باد خرم و خوشکف تو کوثر و می در کف تو ماء معین
تو با سعادت و شادی نشسته چون رضوانبه خدمت تو رده برکشیده حورالعین
به‌ جان پاک تو هر ساعتی ز رحمت صرفرسیده فیض الهی ز دست روح‌الامین
قیاس عمر تو چندان‌که در شمار کننداز آن شمار بود اَلف‌،‌کمترین تعیین‌
زمانه در همه وقتی تو را رهیّ و غلامخدای در همه‌ کاری تو را نصیر و معین
به مجلس تو ثنای من از در احسنتبه‌ حضرت تو دعای من از در آمین