گنج

شمارهٔ ۴۱۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ین۴۳ بیت
خدایگان زمان است و شهریار زمینسپاهدار جهان است و پهلوان ‌گزین
چو پادشاه چنین باشد و سپهسالارسزای هر دو بباید یکی وزیر چنین
به حق شدست ملک را وزیر فخرالملکچنانکه بود ملک شاه را قوام‌الدین
موافق است پسر با پسر در این ‌گیتیمساعد است پدر با پدر به خلد برین
سزد که خواجه بود وارث دوات و قلمچنانکه هست ملک وارث حسام و نگین
وزیر زادهٔ دنیا سزد مُدبّر ملکچو شاهزادهٔ دنیاست پادشاه زمین
اگرچه هست چو باغی شکفته مُلک‌ مَلِکپر از درخت بلند و پر از گل و نسرین
شکفته‌تر شود اکنون ز همت دستورکه هست همت دستور باد فروردین
اگرچه شاه و همه لشکرش گرفتستندعجم به دولت پیروز و تیغ زهرآگین
چو باز صدر جهان ‌گشت یار دولت و تیغز سومنات بگیرند تا به ‌قسطنطین
روان شاه ملک شاه و جان خواجه نظامگزیده‌اند به ملک ملک ز علیین
ز بهر هدیه فرستند یا ز بهر نثاربه دست رضوان پیرایه‌های حورالعین
هر آنچه خسرو مشرق بگوید و بکندبه حق بود که خدایش همی کند تلقین
جهان به سیرت و آیین او همی نازدکه نایب پدر است او ، به سیرت و آیین
خدایگانا، هرچ از خدای خواست دلتبیافتی و نهادی بر اسب دولت زین
ببرد عدل تو از پشت پادشاهی خمفکند تیغ تو بر روی بدسگالان چین
ضمیر روشن تو هست عقل را مسکنرکاب فرخ تو بخت را بود بالین
ز بیم خنجر تو ولوله است در تورانز سهم لشکر تو زلزله است در غزنین
چو از سنان تو تابد ظفر به روز مصافچو از کمان تو پَرّد اجل به وقت‌ کمین
ز نعل مرکب و از خون‌ کشتهٔ تو رسدبه روی ماه غبار و به پشت ماهی طین
گهی‌ که هست سپاه تو بر لب جیحونشوند خسته و بسته سپاه خان و تکین
گهی به بیشهٔ مازندران سوارانتعصا کنند به دست سپهبدان زوبین
سپه‌کشی که ز توران به کین تو بشتافتخبر نداشت کزو تیغ تو بتوزد کین
نهاد روی به اقبال چون کشید مصافگرفت دامن ادبار وکشته شد در حین
به‌ یک زمان سپهش منهزم شدند چنانکهزیمت از لب جیحون رسید تا در چین
مخالفی که به مازندران خلاف تو جستپناه ساخت زبیشه چنانکه شیر عرین
زپهلوان سپاهت به عاقبت بگریختبر آن صفت که کبوتر گریزد از شاهین
بدان عدد که بود بر مجره کوکب خُردز بیشه با او رفتند لشکرش همگین
شدند عاقبت کار در میانهٔ راهستارگان مَجرّه کواکب پروین
چو ره نمود سعادت بر تو ایشان رارسید بهرهٔ ایشان جلالت و تمکین
همه به قبضهٔ فرمان تو شدند رهیهمه به منت احسان تو شدند رهین
خلاف و طاعت تو هست اگر قیاس کنندیکی چو آذر برزین یکی چو ماء معین
خرد کجا بود آن را که او ز خیره سریشود ز ماء معین اندر آذر برزین
چه آن که باد خلاف تو دارد اندر سرچه آن‌که هست به صد ساز زیر خاک دفین
به نیک‌بختی تو هرکه دل ندارد شادبنالد از غم و بر بخت بدکند نفرین
مگر خدای زجان آفرید عهد توراکه هست عهد تو در هر دلی چو جان شیرین
مگر قرین و همال از فرشته است توراکز آدمی نشناسم تورا همال و قرین
چو دید مجلس عالیت شاعر پدریبهشت دید به دنیا به ‌چشم روشن بین
ضمیر و خاطرش از مدح تو گرفت شرفچو آسمان زنجوم و صدف ز درّ ثمین
همیشه تا که بود حفظ و عصمت یزدانجهانیان را حِصن‌ حصین و حَبل‌ مَتین
نظام دین هُدی باد و عِزِّ دینِ هدیتورا وزیر و سپهدار تا به یوم‌الدین
چنانکه ناصر دین و معین خلق توییخدای عزوجل ناصر تو باد و معین
سپاه و مملکت و عمر و روزگار تورادعا زدولت و آمین زجبرئیل امین