شمارهٔ ۴۰
چه سنت است که در شهر زینت زَمَنَ استرسول شادی و جشن رسول ذوالمِنَن است
خجسته موسم عیدست کاندرین موسمبر آسمان سعادت ز انجُم انجمن است
اگرچه تهنیت از دیگران به نثر نکوستز من به نظم نکوتر که نظم کار من است
سزای تهنیت اندر جهان به نظم و به نثرنظام دین پیمبر مظفر حسن است
قوام ملت یزدان و یادگار قوامکه فخر ملک زمین است و سید زَمَنَ است
یکی مبارک سروست باغ دولت راکه صدر ملک و بساط وزارتش چمن است
به فال گیر و غنیمت شمر شمایل اوکه در شمایل او بوی سوسن و سمن است
مثال او ز نوائب امان مظلوم استحدیث او ز حوادث نجات مُمتَحَنَ است
وفای او مدد اجتماع دین و دل استرضای او سبب اتصال جان و تن است
ز طَعن و ضرب فلک دولتش ندارد باککه عصمت مَلَکُالعرش پیش او مِجَن است
جمال طلعت اوگرچه در نشابورستحجاب عزّت او در حجاز و در یمن است
نسیم حضرت او گرچه در خراسان استطراز دولت او در طراز و در خُتَنَ است
اگر نوشتهٔ او بر سپهر عرضه کنندسپهر محو کند هر چه بر زمین مِحَنَ است
اگرچه نیست کنون در میان شغل ملوکنشسته شاد بهحکم و مراد خویشتن است
به روزگار به اندیشهای به دولت اوتقرّب ملک ملک بخش تیغ زن است
سبک شکست به اقبال او سپاه گراندرست گشت که اقبال او سپه شکنست
چو حشمت گهر خواجهٔ بزرگ بدوستبه مهر اول دل خرد و بزرگ مُرتَهَنَ است
همه به طُوع خداوند خویش خوانندشمگر سه شاه که شاهی بهر سه مُقتَرنَ است
نگر گمان نبری کاو به جود و حشمت و جاهز جنس حاتم و نُعمان و سیف ذوالیَزنَ است
که روح هر یک از ایشان به عالم ارواحز بهر خدمت او در تأسف بدن است
بلند بختا، بیدار دل خداوندادو چشم خلق ز بیداری تو دروسن است
ز بس که در دل تو فطنت است گوناگونگمان برم که مگر فطرت تو از فِطَنَ است
شده به عدل تو پرورده ملک تاجورانکه ملک کودک و خُردست و عدل تو لَبَنَ است
بِحار همت و شمشیر احتشام تو رازآفتاب و مَجرّه سفینه و سفن است
مگرکه بخت تو نیرو دهندهٔ ضعفاستکه در حمایت او صَعوه همچو کرگدن است
مگر فلک صنم خویش کرد بخت تو راکه پیش او بهعبادت خمیده چون شَمَنَ است
به خاک پای ستور تو ماه مشتاق استبه آب دست تو بر عاشق است و مُفتَتَنَ است
ز بهر دوستی هر دو در منازل خویشبه شکل گاه چو نعل است و گاه چون لگن است
گه وقار چوکوه است حلم تو لیکنگه نَوال دل تو چو بحر موجزن است
منافع همه گیتی در آفرینش توستکه کوه و بحر تو را در میان پیرهن است
دلی که نیست به دام محبت تو شکاربه صیدگاه اجل صیدگیر اهرمن است
مُعَلََّقَ است وگرفتار و عاجز و گرداندل عدوت ز بسکاندرو فریب و فن است
گهی چو مرغ هوا و گهی چو مرغ بهدامگهی چو مرغ قفس گه چو مرغ بابزن است
کرا خلاف تو افکند برنخیزد نیزکه دستبرد خلاف تو جمله را رسن است
چه زندهای که مخالف شود تو را یک روزچه مردهای که ز صد سال باز در کفن است
به دست لطف نهادست در دل تو خدایخزینهای که درو گنج عقل مُختَزن است
به هیچ حادثه نقصان نگیرد از پی آنکبر او قضا و قدر پاسبان و مُؤتَمَن است
چو نیست دست فِتَن را به روزگار تو راهچه باک داری اگر روزگار پرفِتَنَ است
فرایض و سُنَن آراسته به طاعت توستکه طاعت تو طراز فرایض و سُنَن است
نسیم طاعت تو گر رسد به هند و به رومشود خدایپرست آن که عابدالوثَن است
مدیحت از صدف و نافه زاد و پنداریکه درّ و مشک مرا در ضمیر و در دهن است
ز شعر مدح تو هر بیت گوهری است ثَمینکه مشتریش سپهرست ومشتری ثَمَن است
چنین گهر نه به دریا به دست غوّاص استچنین گهر نه به خشکی بهدست کوهکن است
رسید عید بیفروز جام از آنگهریکه نافع همه اعضا و رافعُ الحَزَن است
میی برنگ عقیق یَمَن که چون ز قدحدهد فروغ توگویی ستارهٔ یمن است
سماع توبه شکنخواه وزین گهر بستانز دست آنکه خداوند زلف پرشکن است
مهی چون یوسف چاهی که از پی دل خلقچهی چو سیم سپیدش میانهٔ ذَقَن است
بتیکه چون به رخ و قامتش نگاهکنندگمان کنند که گلنار بار ناروَن است
بهار چین کن از روز بزم خانهٔ خویشوگرچه خانهٔ تو چون بهار بَرهَمَن است
همیشه تا که بود جای عندلیب چمنهمیشه تا که زغن را مقام مرزغن است
تو در چمن همه آواز عندلیب شنوبه مَرزَغَن تن اعدات طعمهٔ زغن است
همیشه تا ز قضا و قدر بهر وطنیبقای پیر و جوان و فنای مرد و زن است
به هر وطنکه تو باشی عزیز باش و شریفکه با تو عزّ و شرف همنشین و هموطن است
هزار عید بمان کز پی نشاط تو عیدهزار سال دگر بر امید آمدن است