گنج

شمارهٔ ۳۹۶

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ین۴۸ بیت
نگار من خط مشکین کشید بر نسرینخطاکشید به نسرین بر آن خط مشکین
زبهر آنکه چو مشکین خطش پدید آیداسیر آن خط مشکین شد این دل مسکین
رخش ‌گل است و لبش لاله از لطافت و نورخطش چو سنبل و زلفش بنفشه از خم و چین
زمانه خواست مگر کز بنفشه و سنبلبه‌ گرد لاله و گرد گلش بود پرچین
کجا نهان شود از من رخ چو پروینشکنم خروش و دلم گیرد آذر برزین
زمن بدیع نباشد خروش آذر دلکه رعد و برق بود چون نهان شود پروین
اگر من از دل غمگین همی زنم دم سردشگفت نیست دَمِ سرد از این دل غمگین
بت من از لب شیرین جواب تلخ دهدجواب تلخ شگفت است از آن لب شیرین
به عشق و حسن‌کنون داستان و قصهٔ ماسمر شدست چو اخبار خسرو و شیرین
وگرچه بر رخ شیرین و در دل خسرونه حسن بود چنان و نه عشق بود چنین
در آن غزال غزل‌گفتم و لطیف آمدکه عشق کرد غزلهای او مرا تلقین
اگر به گاه غزل شعر از او لطافت یافتبه‌گاه مدح علو یافت از علاء‌الدین
بلند همت خاقان پادشا گوهرستوده تاج سلاطین جمال مشرق و چین
سپهر فتح ابوالفتح قبلهٔ اقبالمحمد آیت احماد و مایهٔ تمکین
شهی‌ که از شرف نام فخر و کنیت اوکشید محمدت و فتح سر به علیین
زگاه دولت افراسیاب دودهٔ اوامیر و شاه و ملک بوده‌اند و خان و تَکین
بزرگواری چون خاتم است و گوهر اونگین خاتم و فرهنگ او چو نقش نگین
مزین است خراسان ز فر او امروزچنانکه بود مزین ز رای او غزنین
زبهر آنکه ز نور خجسته طلعت اوشدست روی زمین همچو آسمان برین
محل و پایهٔ او از زمین رسانیدستبر آسمان برین پادشاه روی زمین
همان عمل‌ کند اندر مصاف خنجر اوکه ذوالفقار علی کرد در صف صفین
شود شکسته به عزمش مصافهای عظیمشود گشاده به حزمش حصارهای حصین
به زخم تیر کند سفته یَشک پیل دمانبه زخم تیر کند پاره یال شیر عرین
ز نیست هست‌ کند چو به بزم ورزد مهرز هست نیست کند چون به رزم توزد کین
اگر شکار به شاهین او کند دولتکند ز سینهٔ سیمرغ طعمهٔ شاهین
وگر عطاش به میزان چرخ برسنجندشکسته‌ گردد میزان چرخ را شاهین
عجب زبارهٔ شبرنگ او که گر خواهدبه نیمشب ز فلسطین رود به قسطنطین
چو از نشیب رود بر فراز باشد ابرچو از فراز رود در نشیب باشد هین
به حمله جان برد از جادوان چو گوید هانبه پویه بگذرد از آهوان چو گوید هین
به طور ماند چون با فسار باشد و جلبه طیر ماند چون با لگام باشد و زین
عجب ز هندی تیغش که چون برهنه شودبود چو لولو پیروزه رنگ دُر آگین
ز بهر آنکه به شکل زبان تنین استبود به عقل گزاینده چون دم تِنّین
روان خصم رباید و گرچه خصم بزرگبود به شوخی ‌گرگ و به چارهٔ گرگین
چو لعل فام شود همچو ابر در نیسانرخ حسود کند همچو برگ در تِشرین
ایا نجوم سخا با کف تو کرده قرارو یا رسوم ادب با دل تو گشته قرین
مگر صدف بگشاید ز مِدحَتِ تو زبانکه دست ابر نهد در دهانش در ثمین
مگر سجود بر طین وقار و حلم تو راکه دست باد کند پرشکوفه دامن طین
اگر ز جود تو باشد سرشک ابر بهارچهار فصل بود همچو ماه فروردین
ز بس معانی نیکو که در مدایح توستهمه زحسن صفات تو درخور تحسین
بدان نیاز نباشد مدیح‌گوی تو راکه در مدیح تو شعری دگر کند تضمین
ز حاجیان تو بر درگه تو خواهد بارچو اعتصام بود بنده را به حبل متین
زساقیان تو در مجلس تو خواهد میچو اشتیاق بود بنده را به ماء مَعین
خدای عرش مدام از فرشتگان دو رقیببه نزد بنده نشاندست بر شمال و یمین
اگر ثنای تو گوید یکی زند ا‌حسنت‌وگر دعای توگوید یکی‌کند آمین
همیشه تاکه زمهرست رحمت و انصافهمیشه تاکه ز روح است راحت و تسکین
ضمان‌کنندهٔ مهر تو باد مهر منیرمدددهندهٔ روح توباد روح امین
اگر قرار نگیرد همی سنین و شهورقرار گیر تو تا حشر در شهور و سنین
به روز عید همایون و روزگار بهارمغنیان بنشان و به خرمی بنشین