گنج

شمارهٔ ۳۹۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ین۳۷ بیت
یکی جادوست صورت‌گر دلیل گنبد گردونکه اندر جادویی دارد نهفته‌ گوهر مخزون
ازو در ملک آفاق است گوهرهای پر قیمتوز او در دین اسلام است صورت‌های گوناگون
هنر را صنع او برهان خرد را حکم او حجتقضا را نفس او عنصر قدر را نقش او قانون
خداوندان بدو دارند روز دوستان فرخجهان‌داران بدو دارند بخت دشمنان وارون
جو کارآسی محدث‌وار برخواند هزار افسانچو سَروانک مُشَعبدْوار بنماید هزار افسون
گزیده طلعتی دارد به ‌خوبی چون رخ لیلیخمیده قامتی ‌دارد به کژّی چون قد مجنون
چراغی را همی ماند که انفاسش بود روغنشهابی را همی ماند که قِرطاسش بود گردون
یکی تیرست و پیکانش ز سیم خام بر معجریکی مرغ است‌ و منقارش به مشک‌ ناب ‌در معجون
خردپرور یکی شاخی است با جود و هنر همبرسخن‌گستر یکی‌ گنگی است با فتح و ظفر مقرون
به طغرا برکشد صورت به‌سان نقش چینستانبه دفتر برکشد جدول به سان صحف انگلیون
شود سیاره سعدافشان بر آن‌ کلک سخن‌گسترچو اندر دست مولانا فشاند لؤلؤ مکنون
کمال دولت عالی ستوده بو رضا کاو رانبود اندر هنر همتا ز آدم باز تا اکنون
خداوندی که با تیغش نماید شیر چون روبهعدو بندی که با گرزش نماید کوه چون هامون
شد از کردار او منسوخ نام عدل نوشروانشد از گفتار او مُدروس نام فهم افلاطون
نهد فرمان او دایم قدم بر تارک‌ گردونزند تدبیر او دایم علم بر طالع میمون
همیشه خازن خُلدست بر درگاه او عاشقهمیشه حامل عرش است بر ایوان او مفتون
رضای او موافق را به تن د‌ر بشکفاند جانخلاف‌ او منافق را به دل دَرْ بِفْسُراند خون
گه‌ کوشش به دشمن بر نباشد تیغ او عاجزگه بخشش به زایر بر نباشد اجر او ممنون
کند با دشمن آن کز رشک شمعون ‌کرد با یوسفکند با زایر آن‌ کز حلم یوسف‌ کرد با شمعون
گر از خورشید و از گردون برافرازد همی عالمکجا دست و دلش باشد بود خورشید گردون دون
خدای ما به قرآن د‌ر مبارک خواند زیتون رازجود او نشان آمد یکی پروانهٔ زیتون
مگر مه را همی باید که نعل مرکبش باشدکه یزدانش به قرآن‌ گفت‌: «‌حتی عاد کَالعَرجون‌»
ایا در ملک شاهنشه سَدادت سد اسکندرو یا در دین پیغمبر رُسومت فر اَفْریدون
تو آن مردی که عمر تو ز مکرِ دهر شد ایمنتو آن خلقی‌ که وصف تو ز وهم خلق شد بیرون
ز اقلام تو هر سطری به از چرخ است و از انجمز انگشت تو هر بندی به از نیل است و از جیحون
تن از شکر تو آراید چنان چون دیده از لعبتدل از مهر تو افروزد چنان چون جامه از صابون
زعدل خویش نپسندی به ‌گیتی در یکی تن راکه از رنجی بود رنجور و از دردی بود مغبون
تو را اندر خداوندی جمالی هست دیگرسانتورا اندر هنرمندی کمالی هست دیگرگون
خداوندا تویی بی‌چون به جود و همت و احسانمنم چون پشهٔ حیران دوان بر ساحل جیحون
من این خدمت بر این درگاه میراث از پدر دارمدر این نعمت منم شاکر در این منت منم مرهون
پسر بهتر بدین خدمت‌ که بر جای پدر باشدمعزی چون بود نایب ز برهانی پدر مدفون
تو به دانی ز هر صراف و هر نقاد در عالمکه شغل شاعری چون‌است وکار شعرگفتن چون
نشاید تاج و افسر را کجا سنگی بود روشننشاید درج و دفتر را کجا شعری بود موزون
تو را شاعر چو من باید ید بیضا برآوردهمنظم کرده هر شعری زگوهر خانهٔ قارون
الا تا در مه نیسان به بار آید همی بستانالا تا در مه کانون به کار آید همی‌ کانون
سریر نیکخواهانت چو بستان باد در نیسانضمیر بدسگالانت چو کانون باد در کانون
شهنشه‌ کرد‌ه جاهت را به حشمت هر زمان برترسعادت کرده عمرت را به‌ دولت هر زمان افزون