شمارهٔ ۳۸۸
جشنی است بس مبارک عیدی است بس همایونبر شهریار گیتی فرخنده باد و میمون
شاهی که طلعت او هر روز بندگان راعیدی بود مبارک جشنی بود همایون
آنجا که هست کامش باکام اوست دولتوانجا که هست رایش بارای اوست گردون
تا آخته است خنجر پرداخته است گیتیاز دشمنان مُفْسِد وز حاسدان ملعون
هر سال ایزد او را ملکی دهد دگرسانهر ماه دولت او را فتحی دهد دگرگون
گه گرد لشکر او خیزد ز آبِ دجلهگه ماه رایت او تابد زآب جیحون
بِفْزود دانش او بر دانش سکندربگذشت بخشش او از بخشش فریدون
با عدل او نماند جور و فساد و آفتبا تیغ او نپاید بند و طلسم و افسون
در دولتش چه گویم کز وصف هست برتردر همتش چه گویم کز وهم هست بیرون
بحری است دست رادش بحری که موج او درابری است تیغ تیزش ابری که قطر او خون
از رنگ وز نمایش نیلوفرست تیغشنیلوفری ندیدم کز وی دمد طَبَرْخون
ای خسروی که رادی بر دست توست عاشقای عادلی که شادی بر طبع توست مفتون
ملت بهتوست قایم همچون عَرَض به جوهردولت به توست باقی همچون رَصَد به قانون
در خاک همچو قارون رفتند دشمنانتنشگفت اگر بر آری از خاک گنج قارون
گشتست عید فرخ با ماه دی موافقدر بزمگاه عالی باید دو آتش اکنون
از گونهٔ یک آتش پرلاله گشت ساغراز قوت یک آتش پر لعل گشت کانون
شاها به این دو آتش بِفزْای شادکامیوز عکس هر دو آتش بِفْروز روی هامون
دایم شنیده باداگوشت سماعِ مُطربدایم گرفته بادا دستت شراب گلگون
در جشن دین سِماطت چون جشن دین مبارکبر ماه نو نشاطت چون ماه نو در افزون