گنج

شمارهٔ ۳۷۱

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ان۴۳ بیت
آنچه من بر چهره دارم یار دارد در میانوآنچه من در دیده دارم دوست دارد در دهان
چهرهٔ من با میانش‌ گشت پنداری قریندیدهٔ من با دهانش کرد پنداری قران
گر تو را باور نیاید کاو دهان دارد چنینور تورا صورت نبندد کاو میان بندد چنان
بنگر اینک تا ببینی در پاکش در دهنبنگرآنک تا بیابی زر نابش در میان
بینی آن قد بلندش همچو تیر از راستیوان دل بی‌مهرش از ناراستی همچون کمان
از دل من در قد او هست پنداری اثروز قد من در دل او هست پنداری نشان
هست هجر او به‌وصل اندر چو بیم اندر امیدهست وصل او به هجر اندر چو سود اندر زیان
قصد او آن است کز من دل رباید بی‌گزافرای او آن است کز من جان ستاند رایگان
با چنو دلبر لئیمی‌ کرد نتوانم به‌دلبا چنو جانان بخیلی کرد نتوانم به‌جان
درغم عشقش به‌ زرین چهره‌ و سیمین سرشکبر امید سود یک چندی شدم بازارگان
سود کردم عشق لیکن با زیان‌ گشتم زصبراوفتد بازارگان را گاه سود و گه زیان
شادمانی چون کنم کز صبر مفلس گشته‌امکی تواند بود هرگز مرد مفلس شادمان
گر ز صبرم مفلس از شادی‌ کند قارون مراناصح ملک و صفی حضرت شاه جهان
پشت دین بوطاهر اسماعیل کاو را آفریدهمچو اسماعیل طاهر کردگار غیب دان
در صفاهان چشمهٔ نعمت‌ گشاد از دست اینگر به مکه چشمهٔ زمزم‌ گشاد از پای آن
دید روز و شب زمان را سخره و منقاد خویشداد در دستش زمام خویش پنداری زمان
زان سپس‌ کاو در خرد کافی ترست از هر مکینهمت او در خرد عالی‌ترست از هر مکان
هست آرام روان را مهر او گویی سببزانکه بی‌مهرش همی در تن نیارامد روان
زانکه بیند چشم و بستاید زبان او را همیگاه جان بر جسم رشک آرد گهی دل بر زبان
جاه هر سرور گمان‌ گشته است و جاه او یقینجود هر مهتر خبر گشته است و جود او عیان
تا عیان باشد نباید دل نهادن بر خبرتا یقین باشد نباید تکیه‌کردن برگمان
ای هنرمندی که پیش خاطرت هست آشکارهرچه اندر پرده دارد گنبد گردون نهان
گرچه هست اندر سمر فرزانگان را سرگذشتورچه هست اندر کتب آزادگان را داستان
هیچ فرزانه نبودست از تو مه‌ در روزگارهیچ آزاده نبودست از تو به در باستان
هست بازار تو در پیش معزالدین رواهست فرمان تو در پیش قوام‌الدین روان
از سر اعلام توگردد زبون خصم دلیروز سر اقلام تو گردد سبک شغل‌ گران
در جلالت با اثیرت کرد پیوند آفتابدر سعادت با ضمیرت خورد سوگند آسمان
در کف او آتش خنجر نشان بینم همیباز بینم درکف تو خنجر آتش فشان
چون زهم بگشایی اوراق جراید روز عرضوان همایون کلک گوهروار گیری در بنان
خاطر بیننده پندارد که بگذاری همیجوشن سیمین به‌نوک نیزهٔ مشکین سنان
کان یاقوت و زبرجد گرچه نشناسد کسیهست یاقوت و زبرجد را سرکلک توکان
آن چراغ است آن‌ که شد ملک از دخانش پرنگارور ببینی پیکرش را پرنگارست از دخان
در عرب مشتاق تصنیفات او خرد و بزرگدر عجم محتاج توقیعات او پیر و جوان
دست‌ او بحرست و او چون خیزران‌ است و صدفبی‌شک اندر بحر باشد هم صدف هم خیزران
ای به آیین مهتری کاندر کمال مهتریاز تو آموزد همی هر مهتری آیین و سان
گرچه من‌ کهتر نبودم مدتی در مجلستکهتری بودم به ‌واجب شکرگوی و مدح‌خوان
از طراز شکر تو غایب نبودم یک نفسوز نگار مدح تو فارغ نبودم یک زمان
بعد از این غایب نگردم تا نگردد طبع منبستهٔ بند هوی و خستهٔ تیر هَوان
با تو باشم تا ز فر بخت تو گردد مراگنج حکمت زیر دست و اسب دولت زیر ران
تا که از باد بهاری تازه‌ گردد لاله‌زارتا که از باد خزانی تیره ‌گردد گلستان
باد طبع مادحت چون لاله‌زار اندر بهارباد روی حاسدت چون ‌گلستان اندر خزان
بزم تو چون باغ‌ و رامشگر در او چون عندلیبساقیان چون لاله و نسرین و می چون ارغوان
بر سپهر نیکبختی شمس عقلت بی‌زوالبر زمین رادمردی بحر جودت بی‌کران