گنج

شمارهٔ ۳۶۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۴۲ بیت
سمن‌ْبری که دلم تنگ ‌کرد هم‌چو دهانصنوبری که تنم موی کرد همچو میان
زلاغری و ز تنگی همی نداند بازتن مرا ز میان و دل مرا زدهان
بت من است نگاری که قامت و دل اوستز راستی و ز ناراستی چو تیر وکمان
اگر میان کمان آشکار باشد تیرز نادر است کمان در میان تیر نهان
از آنکه هست به هم خوش بنفشه و سوسنهمی ز سوسن او بردمد بنفشه ستان
وزانکه هست به هم خوب کهربا و عقیقشدست چشمم برکهربا عقیق فشان
اگر نه چشم من و چشم یار کردستندز بهر دوستی و مهر بیعت و پیمان
چرا فرستاد آن آب خویشتن سوی اینچرا فرستاد این خواب خویشتن سوی آن
اگر نه زلفش چوگان شد و زنخد‌ان‌ گویدلم چو گوی چرا گشت و پشت چون چوگان
وگرنه بر لب و دندان او مرا رَشْک استچرا همی لب من خسته گردد از دندان
گشاده زلفا دل بردی و تویی دلبرشکسته جَعْدا جان بردی و تویی جانان
نهفته گشت مرا درشکسته زلف تو دلسرشته‌گشت مرا در شکسته جعد تو جان
لبت نشانهٔ نوش است و خط‌ نشان جمالامید من ز نشانه است و بیم من ز نشان
نه‌ هر لبی چو لب‌ توست و هر خطی چو خطتنه هر دلی چو دل مجد دولت سلطان
معین مملکت و شهریار هفت اقلیمکه نازد از قلمش‌ هفت گنبد گردان
ابوالمحاسن کافی محمد بن کمالسر کفایت و چشم محامد و احسان
نداشت عنوان زین پیش نامهٔ دولتهمی‌کند قلمش نامه را کنون عنوان
زبس بلندی بیرون شود زچنبر جرخاگر به همت میمون او رسد کیوان
آیا ز عیب سِتُرده دل تو را دولتو یا ز فخر سرشته تن تو را یزدان
ز کین تو به دل اندر فسرده گردد خونز مهر تو به تن اندر شکفته ‌گردد جان
به اتصال تو دولت همی کند شادیبه اتفاق تو گردون همی کند دوران
به طبع بادی اگر باد را نهند سبکبه حلم خاکی اگر خاک را نهند گران
تویی به حجت برهان ملک را دعویبود درستی دعوی به حجت و برهان
که‌ کرد جز تو به اقبال و دادن روزیز روزگار قبول و ز کردگار ضمان
جهان و هر چه در او هست دون همت توستعیال همت تو هست صدهزار جهان
اگر نداری توفیق عیسی مریموگر نداری تایید موسی عمران
سپاه خصم چرا یافته ‌است از تو شکستعظام مرده چرا یافته‌است از تو روان
ز مهر و کین تو اندر ضمیر دشمن و دوستبود نتیجه ی کفر و عقیده ی ایمان
بر آن زمین که قرارست دشمنان تو رانوشت دست اجل‌: «کل من علیها فان‌»
اگر نه طبع معزی شدست طبع صدفوگر نه هست مدیح تو قطرهٔ باران
چرا مدیح تو در طبع او شود لؤلؤچنانکه قطره همی در صدف شود مرجان
خدایگانا در جنب این خداوندیچه‌ گویم و چه‌ کنم تا زیم به دست و زبان
ز شکر تو نتوان گفت کمترین جزویبه صد هزار زمان و به صد هزار قران
مرا ز خدمت تو نام و نان به‌دست آیدکه اصل دولت و اقبال نام باشد و نان
فروختم همه عالم خریدم این نعمتکه هم مبارک و هم درخورست و هم ارزان
بهشت‌‌وار بیاراستی سرای مراهمی سراید وصف سرای من رضوان
هم از تو یافتم این پایگاه و این حشمتکه خواستم‌که مرا چون تویی بود مهمان
مدیح‌گوی تو شد لاجرم عشیرت منهمی مدیح تو از بر کنند پیر و جوان
من و عشیرتِ من ‌گر رضا دهی امروزهمه به جای‌ گل ‌افشان کنیم جان افشان
همیشه تا که قرین حوادث است زمینهمیشه تاکه ندیم نوائب است زمان
عدوت را ز نوائب همیشه باد نهیبولیت را ز حوادث همیشه باد امان
ز شادمانی کن یاد و شادمانه بزیز جاودانی زن فال و جاودانه بمان