گنج

شمارهٔ ۳۴۲

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ان۲۷ بیت
هر آن عاقل‌که او بندد دل اندر طاعت یزداننشایدکاو نپیوندد دل اندر خدمت سلطان
سلامت باد آنکس ‌کاو بهم پیوندد و بنددتن اندر خدمت سلطان دل اندر طاعت یزدان
همه شاهان همی نیک‌اختری جویند از این خدمتچه ‌در مشرق چه درمغرب چه در توران چه در ایران
چنین سلطان نبودست و نخواهد بود در عالمجمال دودهٔ جُغری پناه دودهٔ خاقان
همی فرمان برند او را دو فرمانبر به‌دوکشوریکی فرمانده غزنین یکی فرمانده توران
یکی‌را برمراد او سر اندر چنبر طاعتیکی را بر وفای او دل اندر عهدهٔ پیمان
چنین فرمان ز سلطانان کرا بودست در عالمچنین دولت ز جباران کرا بودست درکیهان
هر آن‌کس کاو ازین فرمان و این دولت خبر دادتعجب را همی‌گوید زهی دولت زهی فرمان
کجا خشمش رسد تیمارگیرد خانه‌ها یک سرکجا سهمش رسد دشوارگردد کارها یکسان
ولیکن چون کند رحمت زمهر و عفو اوگرددهمه تیمارها شادی همه دشوارها آسان
همه‌بیگانگان را عفو و احسان‌است از این خسروبرادر باشد اولی‌تر به این عفو و به‌ این احسان
چو راضی گشت از او سلطان و راضی شد به‌ این خدمتسلامت یافت تا محشر سعادت یافت جاویدان
جه بهتر زانکه نزدیک چنین شاهی چنین میرینماید مدتی شاهی و باشد مدتی مهمان
چه خوش‌تر زانکه از یک اصل باشد تازه و خرمدو گلبن در یکی باغ و دو سرو اندر یکی بستان
ز شادُروان این حضرت یکی بوی بهشت آیدکسی باید که بنشیند بر این فرخنده شادروان
کرا باشد شکیبایی ز دیدار چنین شاهیکه از دیدار او در تن همی شادی فزاید جان
چنین‌ گفته است پیغمبر که دیدار شه عالمبود طاعت وزان طاعت فزاید قُوَّت ایمان
به ملک اندر چنین باید شه عادل که از عدلشهمی در عالم عِلْوی بنازد جان نوشِرْوان
به هر روزی که نو گردد ببخشد کشور دیگرنه جودش را بود غایت نه ملکش را بود پایان
دراین معنی‌که من‌گفتم چو خورشیدست پنداریکه بخشد نور و هرگز ناید اندر نور او نقصان
دو ابرند ای عجب‌گویی‌کف و تیغ جهانگیرشیکی در بزم زرافشان یکی در رزم خون‌افشان
یکی اندر سبب چون معجز عیسیّ‌بِنْ مریمیکی اندر صفت چون معجز موسی بن‌ عمران
شهنشاها جهاندارا به‌ میدان فتوح اندرتو داری گوی پیروزی گرفته در خم چوگان
هر آن چیزی‌که از اقبال موجودست ‌در عالمبه معنی چون یکی نامه است و نام تو بر او عنوان
همیشه تاز تقدیر و قضای خالق‌اکبرهمی باشد زمین ساکن همی باشد فلک‌گردان
زمین را بی‌رضای تو مبادا ساعتی تسکینفلک را بی‌مراد تو مبادا لحظه‌ای دَ‌وْران
نظام دین تازی را همیشه عزم تو حجتصلاح ملک باقی را همیشه تیغ تو برهان