شمارهٔ ۳۳۴
ای گوهری که سنگ یمانی توراست کانای آتشی که هست تورا آب در میان
فردست گوهر تو چو ذره در آفتاب استپاک است کوکب تو چو کوکب بر آسمان
آن آتشی که در شررت مضمر است آبآن پیکری که در بدنت مدغم است جان
چرخی و هست بر سر مردان تو را مدارنجمی و هست با دل شیران تو را قران
چون عقل جای خویش همی جویی از دماغچون هوش قوت خویش همی سازی از روان
اندر زبان ملت تازی تورا سخنواندر دهان دولت باقی تو را زبان
در کشور از حصول جزایر دهی خبربر منبر از فتوح مداین دهی نشان
نرمی چو پرنیان و کبودی چو لاجوردواراسته به لولو و پروین تو را میان
لؤلؤ که دید بیخته بر روی لاجوردپروین که دید ریخته بر روی پرنیان
آنی که روز حرب سرافرازی از یمینو آنی که گاه ضرب نسب داری از یمان
در باغ کارزار درخت ظفر توییدست یلان تو را چمن و بارت ارغوان
کار تو در خزانهٔ کان بر نظام بوداز بهر دست میر برون آمدی زکان
در کان تورا خدای جهان معجز آفریددر دست میر معجز ملک خدایگان
میر اجل علی فرامرز خسرویرستم رسوم و معن معانی و سام سان
افراسیاب ملک و سیاوخش روزگاراسفندیار دهر و منوچهر دودمان
و هو الموید الملک العادل الذیمَن جَدَّه و دَولَتِه ما ارادَکان
گشت از مناقب دو علی بخت من بلندشد بر مدایح دو علی طبع من روان
پیغمبر گزیده بدان بود شاد دلجغری بک ستوده بدین هست شادمان
آن بود بر مخالف اسلام کامکاروین هست بر مخالف اسلام کامران
اچنان بود مصطفی را در حربکارسازوین هست پادشا را در ملک پهلوان
ای اختیار خلق و تورا جود اختیارای قهرمان ملک و تورا بخت قهرمان
از سر و سیرت تو همی برخورد خرددر قَدر و قُدرت تو همیگم شودگمان
آنجا که تو کمان کشی ای میر شیر گیربس میر کاو خجل شود و بشکند کمان
و آنجا که تیر خویش سوی دشمن افکنیگردد کمان دشمن تو تیر خیزران
و آنجا که تو عنان نهنگان کنی سبکدر پیش پادشا شکنی لشکری گران
کاری است کار تو همه جامع برآمدهشاه از تو شادکام و وزیر از تو شادمان
واجب شدست مدح تو بر خُرد و بر بزرگلازم شدست شکر تو بر پیر و بر جوان
ای قلعههای دین تو را عقل کوتوالای خانههای ملک تو را تیغ پاسبان
دانم شنیدهای تو خداوند حال منکز فرقت پدر تن من بود ناتوان
بودم میان خلق چو آشفتگان تباهبودم به گرد شهر چو دیوانگانَ نوان
سروی بدم فتاده و پژمرده بر زمینبر آسمان کشید مرا خسرو زمان
دادم لقب معزّی و بشنید شعر منچون دید در مدیح زبانم گهر فشان
میرا منم به خدمت تو نایب پدرالحدَ فیالشَمایلِ والحمدُ فیاللِسان
گرگُلستان شعر ز بلبل تهی شدستبشنو نوای بچهٔ بلبل زگُلسِتان
فرخنده بود بر مُتَنَبّی بساط سیفچونانکه بر حکیم دقیقی چَغانیان
فرخندهتر بساط تو بر منکه یافتماز تو سعادت و شرف و عمر جاودان
گر پیش شهریار مرا حِشمتی نهیحاصل کنم به دولت تو گنج شایگان
تا بر امید و بیم بودگشت روزگارتا بر زیان و سود بود عادت زمان
بادا مخالفان تورا بیم بیامیدبادا موافقان تو را سود بیزیان
چندانکه شادمان بتوان زیست تو بمانچندانکه در جهان بتوان ماند تو بمان