گنج

شمارهٔ ۳۲۰

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ن۵۶ بیت
ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار منتا یک زمان زاری‌ کنم بر رَبع ‌و اَطلال و دِمَن
رَبع از دلم پرخون‌ کنم خاک دمن‌ گلگون کنماطلال را جیحون ‌کنم از آب چشم خویشتن
از روی یار خرگهی ایوان همی بینم تهیوز قد آن سرو سهی خالی همی بینم چمن
بر جای رطل و جام می‌، گوران نهاده‌ستند پیبر جای چنگ ‌و نای و نی ‌آواز زاغ ‌است و زغن
از خیمه تا سُعدا بشد وَز حجره تا ‌سَلما بشدوز حجله تا لیلا بشد گویی بشد جانم ‌ز تن
نتوان‌ گذشت از منزلی‌ کانجا نیفتد مشکلیاز قصهٔ سنگین دلی نوشین لبی سیمین ذقن
آنجا که بود آن دلستان با دوستان در بوستانشدگرگ ‌و روبه را مکان شد کوف و کرکس را وطن
ابرست بر جای قمر زهرست بر جای شکرسنگ است بر جای‌ گهر خارست بر جای سمن
آری چو پیش آید قضا مُر‌وا شود چون مُر‌غُواجای شجر گیرد گیا جای طرب‌ گیرد شجن
کاخی‌ که دیدم چون ارم خرم‌تر از روی صنمدیوار او بینم بِخَم مانندهٔ پشت شمن
تمثالهای بوالعجب حال آوریده بی‌سببگویی دریدند ای عجب بر تن ز حسرت پیرهن
زین سان‌که چرخ نیلگون کرد این سراها را نگوندَیّار کی‌ گردد کنون گرد دیار یار من
یاری به رخ چون ارغوان حوری به تن چون پرنیانسروی به ‌لب چون ناردان ماهی به ‌قد چون نارون
نیرنگ چشم‌ او فره، ‌بر سیمش‌ از عنبر زرهزلفش همه بند و گره، جعدش همه چین و شکن
تا از بر من دور شد، دل در برم رنجور شدمشکم همه ‌کافور شد، شمشاد من شد نسترن
از هجر او سرگشته‌ام، تخم صبوری‌ کشته‌اممانند مرغی ‌گشته‌ام بریان شده بر بابزن
اندر بیابان سها کرده عنان دل رهادر دل نهیب اژدها در سر خیال اهرمن
گه با پلنگان در کمر، گه با گوزنان در شمرگه از رفیقان قمر، گه از ندیمان پرن
پیوسته از چشم و دلم در آب و آتش منزلمبر بی سرا کی محملم در کوه و صحرا گامزن
هامون گذار و کوه‌وش دل بر تحمل کرده خوشتا روز هر شب بارکش هر روز تا شب خارکن
چون باد و چون آتش روان درکوه و در وادی دوانچون آتش و خاک‌ گران در کوهسار و در عطن
سیاره در آهنگ او حیران ز بس نیرنگ اودر تاختن فرسنگ او از حد طائف تاختن
گردون پلاسش بافته، اختر زمامش تافتهوز دست و پایش یافته روی زمین شکل مجن
بر پشت او مرقد مرا، وز کام او سؤدد مرامن قاصد و مقصد مرا درگاه صدر انجمن
دین محمد را شرف اصل شریعت را کنفباقی بدو نام سلف راضی ازو خلق زمن
بوطاهر طاهرنسب نامش سعادت را سببپیرایهٔ فضل و ادب سرمایهٔ عقل و فطن
آن کامکار محتمل نیکوخصال نیک‌دلشادی به طبعش متصل رادی به دستش مقترن
او را مسیر مهر و کین او را مسلم تخت‌ و زیناو را ثناگر ملک و دین او را دعاگو مرد و زن
هنگام نفع و فایده افزون ز معن زائدهروز نوال و مائده افزون ز سیف ذویزن
از غایت ا‌کرام او وز منت انعام اوشد در خراسان نام او چون نام تُبٌع در یمن
آزادگان با برگ و ساز از نعمت او سرفرازاز حد ایران تا حجاز از مرز توران تا عدن
اسرار او صافی شده از باطل و از بیهدهکردار او بی‌شعبده گفتار او بی‌زرق و فن
دستش‌ گه رفع قلم حد است بر دفع ستمدر ملک از او نفع نعم در دهر از او نفی فتن
آن‌ کس‌ که او را آورید آورد لطف جان پدیدایزد توگویی آفرید از جان پاک او را بدن
ای راه و رسمت خسروی ای نظم و نثرت معنویای حزم و عزم تو قوی ای خلق و خُلق تو حسن
ای در شرف مانند آن‌ کامد ز صنع غیب‌داندر دشت تیه از آسمان بر قوم او سلوی و من
کلکی که در دستت بود نشگفت اگر معجز شودچون از کف موسی رود چوبی بیوبارد رسن
ابری است او با منفعت باران او از مصلحتگویی دهن شد مملکت او چون زبان شد در دهن
وصاف تو هر خاطری، مداح تو هر شاعریبر گردن هر زایری از برّ تو بار منن
آنکس که بر هر کشوری بگماشت دانا داوریچون تو نبیند دیگری در کدخدایی موتمن
از اهتمام عقل تو وز احتمال فضل تواندر جناب عدل تو صعوه شده چون کرگدن
هر دشمنی کاندر جهان کاو مر تو را کرد امتحانانداخت او را آسمان از امتحان اندر محن
هر کس که با تو سرکشد گردون بر او خنجر کشدخمری‌ که از دن برکشد دردی بود آغاز دن
هر غزو را پیمان نهی بر جای‌کفر ایمان نهیسی پارهٔ قرآن نهی در هند بر جای وثن
اعمال را والی کنی کار هدی عالی کنیهندوستان خالی‌کنی از بتکده وز بر‌همن
گر غایبم ور حاضرم از نعمت تو شاکرمفکر تو اندر خاطرم افزون ز وهم است و ز ظن
هرکاو امان خواهد زتو یا نام و نان خواهد زتوحاجت چنان‌ خواهد ز تو چون ‌کودک از مادر لبن
مدح تو بنگارم همی شکر تو بگزارم همیوز فر تو دارم همی تن بی‌الم دل بی‌حزن
مشمر ز طبع من زلل مشناس در شعرم خللگر من ز ربع و از طَلَلْ در مدح تو گویم سخن
نغز و بدیع است این نمط در دُرج بی‌سهو و غلطزان سان ‌که در دُرج و سقط یاقوت و درّ مختزن
تا ماه نیسان بر رزان بندد حلی باد وزانگردد به ایام خزان بر بوستان‌ کرباس تن
بادت بقای سرمدی امروز تو خوشتر زدیمیران به امرت مقتدی حران به برت مرتهن
گاه بقا گفته فلک با بخت تو مالی و لکتا حشر تا دیده ملک بی‌گردن بختت رسن
کیوان زچرخ هفتمین در زیر پای تو زمینکوثر زفردوس برین در پیش دست تو لگن
فرمانبر تو انس و جان در شهر مرو شاهجانوز نعمت تو شادمان آل رسول و بوالحسن
فرمان تو نفع بلا عمرت موبد در علاتا نَفی را گویند لا تا جَزم‌ را گویند لَن