شمارهٔ ۳۰۸
حلم باید مرد را تا کار او گیرد نظامصبر باید تا ببیند دوست دشمن را به کام
عادت ایوب و ابراهیم صبر و حلم بودشد به صبر و حلم پیدا نام ایشان از انام
صنع یزدان همچنانکایوب و اپراهیم راخواجه را دادست صبری کامل و حلمی تمام
تا به صبرش دوست از دشمن همی آید پدیدتا به حلمش کار ملک و دین همی گیرد نظام
کارهای ملک و دین در دست دستوری سزاستکاو وزیر بن الوزیرست و هُمام بن الهمام
دین یزدان را نظام و شاه ایران را پدرملک را فخر و جهان را صدر و دولت را قوام
سایهٔ اقبال و بخت و مایهٔ فتح و ظفرهم به صورت هم به سیرت هم به کنیت هم به نام
محترم شخصی که هر شخصی که بیند طلعتشننگرد در طلعت او جز به چشم احترام
چون فلک پرگار زد بر دولتش روز نخستدولت او دست زد در دامن یومالقیام
هرکه بشناسد که یزدان هست حَیّّ لا یَموتاو یقین داند که بختش هست حی لا یَنام
لشکری را بزم او خرمکند وقت شرابامتی را خوان او سیری دهد وقت طعام
بر زمین خشکی نماند گر دلش باشد بحاردر هوا باران نگنجد گر کَفَش باشد غمام
از مَسام او کرم بر جای خوی زاید همیازکرمگویی هزاران چشمه دارد در مسام
صاحبی در مشرق و مغرب همال اوکجاستخواجهای در دولت و ملت نظیر او کدام
بالَطَف هنگام پرسش با نظر هنگام عدلباکرم هنگام بخشش با طرب هنگام جام
از طرب روز ضیافت وز کرم روز نوالاز نظر روز مظالم وز لطف روز سلام
ای هلال رایت تو آفتاب افتخارای زمین حضرت تو آسمان احتشام
ای علیالاطلاق خورشید خراسان و عراقای به استحقاق مخدوم و خداوند کِرام
گر روا بودی پس از خیرالبشر پیغمبریجبرئیل از آسمان سوی تو آوردی پیام
چون قلم در دست تو پیش از حسام آمد بهقدراز حسد پر اشک شد روی حُسام اندر نیام
وزدم خصمانت جون اشک حسام افزوده گشتاشک را گوهر لقب دادند بر روی حُسام
راه دنیی را و عقبی را عمارتکرده ایهر دو ره را توشهای درخور همی سازی مدام
آنچه دنیی را همی سازی صلاح است و صوابوانچه عقبی را همی سازی صلوت است و صیام
بر جهانداران به اقبالت شود سهلالمرادهر کجا در مملکت کاری بود صعب المرام
شرح اقبال تو هرگز کی توان گفتن به شرطچرخ هفتم را مساحت کی توان کردن بهگام
چون به جیحون شاه مشرق پای کرد اندر رکابکرد دست عزم تو بر اسب کام او لگام
گه بهدست جوکیان چون مار پیچان شد کمندگه ز دست جنگیان چون مرغ پران شد سهام
رای تو با رایت شاه عجم پیوسته گشتتا تکینانش رهی گشتند و خانانش غلام
شاه بر دشمن مظفر شد چو بر شاهین تَذَروشاه را دشمن مسخر شد چو بر شاهین حمام
فتح توران خسرو ایران به تدبیر تو کردهم به تدبیر تو خواهدکرد فتح روم و شام
تاکه در صدر وزارت جون تو دستوری بودپای خسرو بر رکاب فتح باشد بر دوام
هر که او را دین بود مخلص بود در عهد توتا که در دین مخلص عهدش همی خواهد ذمام
هرکه او یک لحظه آزار تو را دارد حَلاللذت یک ساعتی بر عمر او گردد حرام
هرکجا خیلی زدند از بهر آشوب تو دمهرکجا قومی نهادند از پی قهر تو دام
تیر محنت خسته کرد آن قوم را در یک وطنبند خذلان بستهکرد آن قوم را در یک مقام
خون ایشان همچو مغز گنده گشت اندر عروقمغز ایشان همچو خون تیره گشت اندر عظام
نایب تو چرخ گردان است در کین توختنبینیازی تو ز جنگ و فارغی از انتقام
از گهرهای مدیح تو قلم در دست منگردن ایام را عقدی همی سازد مدام
کلک گوهر بار تو پرگوهرم کردست طبعلفظ شکر بار تو پرشکرم کردست کام
گر جهان با ما درشتی کرد و تندی مدتیشد به تدبیر تو نرم و شد به فرمان تو رام
زیر حکم تو چو اسبی با لگام آهسته شدعالمی آشفته مانند هیونی بیلگام
کار دولت خام بود و بند دولت بود سستباغ رحمت خشک بود و شاخ حرمت زردفام
سبزکردی شاخ زرد و تازهکردی باغ خشکسختکردی بند سست و پخته کردی کار خام
گشت ظاهر در ولایت رحمت و انصاف و عدلگشت پیدا در شریعت حرمت و عهد و دوام
اصل هرکاری کنون بستی تو بر عقل و کرمجَهل جُهّال از میان بیرون شد و لؤم لِئام
همچنان شد کارهای ملک و دینکز ابتدابود در عهد ملک سلطان و در عهد نظام
از ملک سنجر ملک سلطان ز تو صدر شهیدتا قیامت شاد و خشنودند در دارالسّلام
ای مبارک رای ممدوحی که از اوصاف تومادحانت را پدید آمد حِکَم اندر کلام
من رهی در خدمت تو با خطر بودم چو خاصتا زخدمت دور ماندم بیخطر گشتم چو عام
گر ز خدمت دور ماندن لذتی باشد بزرگمن بدین دولت نیم مستوجب عیب و ملام
خویشتن را داشتم یک چند دور از بهر آنکروز غمهای تو را دیدم که نزدیک است شام
خواستم تا آن ظلام از روزگارت بگذردنور رای تو پدید آرد جهانی بیظلام
گرچه شخصم غایب است از خدمت درگاه توروح پاکم را به حبل خدمت توست اعتصام
من به شکر مدح تو همواره تر دارم زبانگرچه اکنون خشک دارم زآتش هجر توکام
روز روشن جز ثنای تو نگویم بیش خلقچون شب آید جز ثنای تو نبینم در منام
کی بود کز خانه آرم سوی درگاه تو رویچشم وگوش و دل نهاده بر قبول و اهتمام
گفته هر ساعت به همراهان ز حرص خدمتتعَجِّلوا یا قَومنا الاغتنامالا غتنام
تا که باشد بوم و بام خانهها را روشنیاندر آن هنگامکز مشرق برآید نور بام
سایهٔ طوبی بنای دولتت را باد بومموکب شَعری سرای همتت را باد بام
کار تو با عدل و از تو کارها با اعتدالشغل تو با نظم و از تو شغلها با انتظام
زیر فرمان تو گُردانی به از گودرز و گیوزیر پیمان تو مردانی به از دستان و سام
طبع توسوی نشاط و چشم توسوی نگارگوش تو سوی سماع و دست تو سوی مدام