گنج

شمارهٔ ۳۰۵

رسید عید و ز قندیل نار داد به جامز جام نور به قندیل داد ماه تمام
هلال عید کلید همان دَرَست مگرکه قفل‌ گشت بر آن در هلال ماه تمام
دَرِ بساط دگر باره چرخ بازگشادشکست شیشهٔ خاص و درید پردهٔ عام
کنون به جام غم انجام می‌کند آغازکه عید را آغازست و روزه را انجام
کنون به میکده باشد ز شام تا گه صبحهر آن‌که بود به مسجد زصبح تاگه شام
کنون به رود و سرود اقتدا کند هر دوهر آن که‌کرد همی هر شب اقتدا به امام
من آن‌کسم‌که به‌کنجی نشستم وکردممهی تمام صبوری ز روی ماه تمام
زبهر حرمت و تعظیم شرع دانستمنماز و روزه حلال و کنار و بوسه حرام
گشاده بود زبانم به‌نام و ذکر خدایاگرچه بسته دهان بودم از شراب و طعام
وگرچه بود کف من تهی زآب کرومتهی نبود دل من ز مدح صدر کرام
سدید دین سَرِاشراف دهر مُشْرِف ملکوجیه دولتْ شمس شرفْ جمالِ انام
پناه و پیشرو دودهٔ ظهیر که هستچو یار غار و چو خیرالبشر به ‌کنیت و نام
سر سپهر برین در لگام دولت اوستسپهر توسن از این روی نرم باشد و رام
مُنّزه است‌گه جود طبع او ز ملالمقدس است‌ گه شکر عقل او ز مَلام
هزار حادثه زایل‌ کند به‌ یک تدبیرهزار فایده حاصل کند بهٔک پیغام
گه رضا و سَخَط‌ گر کند مبالغتیظلام نور شود در جهان و نور ظلام
چو برنهد گه بخشش قلم به خط و دواتچو بر کشد گه کوشش حُسام را ز نیام
سر نیاز کند پست همچو قَد قلملب حسود کند نیلگون چو روی حُسام
اگر مَجَسَّم‌ گردد ضیای همت اوبه‌پای او نرسد فَیْلَسوف را اوهام
هوای اوست همیشه به ‌همت عالیبود به‌همت عالی هوای مرد همام
برو به بلخ و سرایش ببین اگر خواهینشان قبهٔ کسری به قُبَّهٔ‌الاسلام
به صحن او بگذر کز بهشت دارد بومبه سقف او بنگر کز بهشت دارد بام
سپهر بیند هر که اندر او گمارد جسمبهشت یابد هر کاندرو گذارد گام
هر آن ‌که هست به بلخ و هر آن ‌که هست ایدرخجسته بادش و میمون و فرخ و پدرام
آیا ز گوهر پیغمبری‌ که تا محشربه‌کعبه از شرف او گرفت قدر مقام
جو ایزد از گهر او نمود نور تو راسلیم‌ گشت بر او نار و برد گشت سلام
ندای بخت تو گر بشنوند زیر زمینگذشتگان کهن گشته از اولوالاحکام
برآورند سر از خاک از هر اقلیمیبه‌سر دوند سوی خدمت تو چون اقلام
زکین و حقد تو ماند به تیر زهرآلودتن عدوی تو را در میان مغز عظام
به‌جای مغز چو اندر عظام دارد تیربه‌جای خوی همه خون آیدش همی ز مسام
مخالفان تو را از چهار گوهر هستچهار طبع مقیم و چهار چیز مدام
ز نار گرمی مغز و ز باد سردی دمز آب ترّی چشم و زخاک خشکی‌ کام
اگر همیشه زمام زمان به‌ دست قضاستقضا تویی‌ که زمان را به دست توست زمام
تویی ‌که اهل زمان را به دست و شکر تو هستهم ابتدای کتاب و هم افتتاح کلام
شمار مدت عمر تو تا به ‌روز شماردرست شد ز نجوم و فراست و اعلام
اگرچه رای قوام از جهان شدست برونز رای توست همه کارها گرفته قوام
وگرچه هست کنون بی‌نظام کار عراقگرفت کار خراسان به همت تو نظام
خجسته همت تو آفتاب را ماندکه روزگار همی نور ازو ستاند وام
اگر تو پرسی از روزگار نشناسندکه آفتاب کدام است و رایت تو کدام
مگر ستاره ی سَعدست کلک در کف توکه هست در حرکاتش زمانه را آرام
سزاست درکف راد تو کلک درافشانچنانکه در کف میر تو تیغ خون‌آشام
دل امیر تو در دام شکر توست شکارشکار دل بود آری چو شکر باشد دام
رسید عید همایون و رایت میمونرسید فتح یمین‌الملوک را هنگام
گشاده شد علم عید وگشت عزالدینعلامت ظفر و فتح بر سر اعلام
مظفرند ازین جنگ زانکه در سفرشقوام ملت و شرع است تا به روز قیام
ایا ستوده کریمی که از سیاست توموشح است به‌در دانه گردن ایام
به خدمت تو رسیدن فریضه دانم منز بهر آنکه رسیدم به خدمت تو به‌کام
سزدکه آیم وآرم مدیح تو هرروزاز آن نیایم و نارم که ترسم از ابرام
اگرچه هست خطاب من از ملوک امیرتورا به‌طوع رهی گشتم و به طبع غلام
حروف مدح تو گوهر شدست در دهنمبدان صفت که شود در صدف سرشک‌ غمام
چو راست کردهٔ انعام توست مرسوممروامدار که نقصان رود در آن انعام
رضا مده که سود خام کار پختهٔ منکه هرچه پخته شود زان سپس نگردد خام
همیشه تا به فلک بر قِران اجرام استچنان‌کجا به زمین بر تولد اجسام
فتاده باد بر اجسام سایهٔ کرمتنهاده همت تو پای بر سر اجرام
لباس عمر تو نو باد در جهان کهنطراز او ز بقا باد و نقش او ز دوام
تورا همیشه به‌سوی چهار چیز دودستبه دفتر و قلم و جام و زلف غالیه فام
تو خوش نشسته و پیش تو ایستاده بتیبه چشم و چهره چو بادام و گلشن بادام
خجسته عید تو و روزهٔ توکرده قبولخدای عزوجل ذوالجلال والاکرام