گنج

شمارهٔ ۳۰

نرگس پرخواب او از چشم من بردست خوابسنبل پر تاب او در پشتم آور‌دست تاب
چشم‌من‌پرخواب‌ازآن شد پشت‌من پرتاب ازاینوین دو حال از هر ‌دو پنداری همی بینم بخواب
آن چو سَحّاران اگر پیشه ندارد سِحر صرفوین چو عَطّاران اگر مایه ندارد مشک ناب
چیست‌چندان رنگ‌وزرق ازسِحر آن برمشتریچیست چندان رنگ و بوی از عطر این بر آفتاب
گر میان عاشق و معشوق هنگام طربشرم و حشمت را شراب از پیش بردارد حجاب
خویشتن را در حجاب شرم و حشمت‌تُرک منبیشتر پوشد همی چون بیشتر نوشد شراب
راست پنداری‌که کافور وگلاب است ای شگفتچون شکفته‌ عارضش خوی‌ گیر‌د از شرم‌ و عتاب
من دلی ‌دارم ز عشقش گرم و پیش او شومتا مگر بنشاند این گرمی به کافور و گلاب
وصف خوبان را به چشم اندر خیال روی اوچون مه اندر آینه است و چون ستاره اندر آب
گر خیال او نه ماه است و ستاره پس چراستنور او آسان نمای و وصل او دشوار یاب
عاشقان را گر وصال و صحبت آن ماهرویخوشترست از عمر و مال و تندرستی و شباب
عاقلان را از وصال و صحبت او خوشترستخدمت سلطان اعظم خسرو مالک رقاب
کعبهٔ محمودیان و قبلهٔ مسعودیانفخر سلطانان علاء دین و دنیا بوشهاب
بادشاه تاجور بهرامشاه نامورآنکه از نامش بزرگی یافت القاب و خطاب
آنکه او را هست ابراهیم بن مسعود جدوانکه او را هست مسعو‌دبن ابراهیم باب
رسم او چون رسم محمودست جد جد اوبت‌پرستان کشتن و بتخانه‌ها کردن خراب
آن‌که اندر دولت او مستجاب آمد دعابرتر آمد دولت او از دعای مستجاب
پیش تیغ او نقاب از روی بگشاید ظفرچون ز گرد رزم بر روی هوا بندد نقاب
از غراب آموخت رفتن دشمنش در ز‌یر بندزانکه بودش مرغوای بد ز آواز غراب
شد کباب از خنجر او بدسگالان را جگرهرکجا خنجر بود آتش جگر باشد کباب
بر زمین هند و سِند از هیبت شمشیر اوشیر غرنده نگردد یک زمان غایب ز غاب
کرد خالی عدل او زاولستان از اضطرارکرد صافی تیغ او هندوستان از اضطراب
زانکه دارد بی‌فساد و بی‌خیانت ملک خویشمحتسب در ملک او شد بی‌نیاز از احتساب
گرچه میراث آمد او را شاهی از جد و پدرآلت شاهی به نفس‌ خویش کرده است اکتساب
خیمهٔ اقبال او را بر سپهر لاژوردهم بساط ‌است از مَجَرّه، هم طناب ‌است از شهاب
کان یکی باشد سپید و پهن چون سیمین بساطواندگر باشد دراز و زرد چون زرین طناب
در وفا و شکر او از بُست تا اقصای هندیک‌دلند و یک‌زبان خرد و بزرگ و شیخ و شاب
کرده اند اوصاف او را افتتاح هر کلامکرده‌اند اخبار او را ابتدای هرکتاب
ای مبارک خسروی‌کز عدل تو یابد امانسینه دُرّاج و کبک از چِنگَل باز و عقاب
خلق را بهتر غنیمت‌ عدل توست از بهر آنکآشتی دادست عدل تو غَنَم را با ذِئاب
ملک و عمرت را چه باک ازکید و مکر دشمنانکوه و دریا را چه باک از سایهٔ پر ذُباب
شیر پر دل راکند فر جبین تو جبانخصم مخطی راکند رای مصیب تو مصاب
آهن پولاد با عزمت ندارد محکمیآذر خَرّاد با خشمت ندارد التهاب
بهره از طبع تو گیرد، زان سبک باشد هوامایه از حلم تو یابد زان‌گران باشد تراب
چرخ اگر جانی نبودی شمس اگر گفتی سخنشیر اگر سُخره نبودی بحر اگر بودی خوش آب
از علا و نور و از سهم و سخا با هر چهارگر تورا مانند و همتا کردمی بودی صواب
این صفت هرگز نباشد دلپسند از هیچ رویوین سخن هرگز نباشد دلپذیر از هیچ باب
زانکه چرخ و شمس و شعر و بحر در جنب تو اندچون‌ زمین‌ و چون‌ سُها و چون گوزن و چون سراب
گاه رعد از بهر تیغ تو زند بر برق بانگگاه برق از بهر جود تو بخندد بر سحاب
برق با جود تو گویی ابر را گوید مباررعد با تیغ تو گویی برق را گوید متاب
آنچه در هیجا تو کردستی به شمشیر و به تیرپیل نتواند بی‌شک و شیر نتواند به‌ناب
نام تو مد‌روس کرد آوازهٔ اسفندیارذکر تو منسوخ کرد افسانهٔ افراسیاب
فتح را چون بر د‌ر غزنین سبک کردی عنانرزم را چون بر لب سیحون‌گران کردی رکاب
از ملک تایید بود آغاز رزمت را مددوز فلک لبیک بود آواز کوست را جواب
جوش بود از جیش تو د‌ر سومنات و مو‌لتانگرد بود از رزم تو در پنجشیر و اندراب
پای پیلان را ز مغز حاسدان کردی طلیموی اسبان را به ‌خون دشمنان کردی خضاب
معجز موسی است ‌گفتی ر‌مح تو گاه طعاندست بویحیی است ‌گفتی تیغ تو گاه ضِراب
آن یکی را ‌در جبین جاودان جستی سنانوین دگر را از روان راویان ‌کردی قراب
چون نبود اندر خور باران رحمت دشمنتبر سرش بارید شمشیر تو باران عذاب
روح بی‌ جسمش معذّب شد به‌ زندان سَقَرجسم بی‌روحش مُنَقَّط شد به دندان گلاب
در هزیمت شد کسی بیچاره و مسکین بماندنیزه در دستش عصا گشت و کماندانش جراب
او ندامت خورد و عمرش اوفتاد اندر نهیباو هزیمت ‌گشت و مالش اوفتاد اندر نهاب
معصیت در کین توست و طاعت اندر مهر تودوستانت را ثواب و دشمنانت را عقاب
آفرین بر بارهٔ آهو تک شبرنگ توآنکه در اعجاز رفتارش بود عجز دَواب
گاه جستن برق را با او نباشد هیچ زورگاه رفتن باد را با او نباشد هیچ تاب
گردن ماهی بساید چون ازو خواهی درنگدامن صَرصَر بگیرد چون ازو جویی شتاب
شهریارا، گرچه از انعام تو هنگام مدحشاعران را هم ذَهَب تشریف باشد هم ثیاب
دوست تر دارد معزی از ثیاب و از ذ‌هبخاک پای قاصدانت در ایاب و در ذهاب
تاکه از لفظ سما باشد سمو را انشقاقتاکه از بحر هزج باشد رجز را انشعاب
انشقاق و انشعاب یُمن و یُسر اندر جهاناز یمین و از یسارت باد تا یوم‌الحساب
تا چمن پژمرده گردد د‌ر مه کانون و د‌یتا هوا تفسیده گردد ‌در مه ایلول و آب
سال و مه باد از نَوالت بندگان را آب و نانروز و شب باد از قبولت بندگان را جاه و آب
در مَظالِم ملک را توقیع تو حَبلُ‌المتیندر ضیافت خلق را احسان تو حُسن المآب
سوی کیوان رفته از میدان و از ایوان تونعرهٔ‌کوس و تبیره نالهٔ چنگ و رباب
خون خصم و آب رز د‌ر خنجر و در ساغرتهمچو در مینا و لؤلؤ لعل و یاقوت مُذاب