گنج

شمارهٔ ۲۸۰

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ل۳۶ بیت
ای نگاری‌ که به حسن از تو زند حور مثلای غزالی‌ که سزاوار سرودی و غزل
بر عرب هست ز بهر تو عجم را تفضیلکه عجم وصف تو گفته است و عرب وصف طلل
سرو زیر حُلّل و ماه بود زیر حلیچون تو آراسته باشی به‌حلی و به حلل
خوی گرفته است بناگوش تو از شرم چنانکوقت شبگیر بود بر سمن و نسرین تل
آن‌ گلابی است مصور که همه ساله بودمشک بر سیم‌ کند حلقه زلفین تو حل
دلی از دست به دستان وحیل استده‌ایازکه آموخته‌ای این همه دستان وحیل
من به نزدیک تو چون آیم‌ کز نرگس مستبنمایی به‌من از دور همی تیغ اجل
شرف دین و قوام دول و عمدهٔ ملککه بدو ملک سرافراز شد و دین و دول
هست همنام رسولی‌ که ز خالق بر خلقاز پس او نبود هیچ‌ رسول مرسل
در هنر سیرت این خوبتر آمد ز سیردر هدی ملت آن پاکتر آمد ز ملل
این برون برد ز درگاه ملک رسم ستموان بیفکند ز محراب حرم لات و هُبَل
این ز انعام و کرم هرچه بخواهد بکندوان به احسان و نکوکاری ماشاء فَعَل
ای کریمی‌ که شود عاجز و تشویر خوردهرکه هنگام‌ کرم با تو درآید به‌ جدل
آنچه‌ یک دم بدهد جود تو ممکن نشودکه به صد سال توان یافتن از بحر و جبل
هفت سیاره همی از فلک آواز دهندکه ز حاتم به سخاوت تویی امروز بدل
حاش‌لله‌ که اگر زنده شود حاتم طیپیش اسب تو کشد غاشیه در زیر بغل
هرکجا هست در اسلام یکی مهتر چیرهرکجا هست در آفاق یکی سرور یل
همه از مهتری و فضل برند از تو مثالهمه در سروری و جود زنند از تو مثل
خویش مستظهر بغدادی و گفتار تو بودپیش مستظهر بغداد چو وحی منزل
حضرت خویش تو را داد لقب از پی آنکملک و دولت به‌تو آراسته خالی‌ ز خلل
برگذشتی تو از آن پایه‌ که در دولت و ملکحشمت‌ و جاه تو از شغل بود یا ز محل
عمل و شغل ز تو قدر و محل یافته‌اندنه تو از شغل و عمل یافته‌ای قدر و محل
چون تو فرمان دهی آن روز روان باشد کارچون تو فرمان ندهی‌ کار بماند مهمل
پیش احرار عجم محتشمی از دو جهتپیش اشراف عرب محترمی از دو قِبَل
هستی از سوی پدر تاج عجم تا به ابدهستی از سوی دگر فخرعرب تا به ازل
آن‌ کریمی تو که از نامهٔ اعمال ولیبسترد مهر تو تا حشر معاصی و زلل
کس نبیند سَبَل از چشم حسود تو جدازان‌ که در چشم حسود تو سبیل است سبل
هرکه یابد نظر مشتری از همت توعمر او را نبود بیم ز تأثیر زحل
همه ساله خوش و خرم بود آن‌ کس‌ که شبیپیش تو بادهٔ نعمت خورد از جام امل
گرچه در مدح تو شعر شعرا هست بسیشعر پاکیزه چنین باید بی‌عیب و علل
ناقد آن به‌ که بود چون تو سخندان و بصیرتا چو بیننده سَره باز شناسد ز دَخل
از جمل تاکه نخستینش حروف است الفبر فلک تاکه نخستینش بروج است حمل
بادی از محتشمان چون حمل از جمع بروجبادی از ناموران چون الف از حرف جمل
تا چو در فتنه بود دولت شاهان جهاندر دل مردم از آن فتنه بود خوف و وجل
دور داراد همیشه ز دل دولت توفتنه و خوف و وجل خالق ما عَزِّ وَ جَل
گفته در تهنیت و مدح تو ملاک و ملوکصد چنین مدحت پرداخته بر وزن رَمَل