گنج

شمارهٔ ۲۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اب۳۴ بیت
آفتابی را همی ماند رخش عنبر نقابهیچکس دیدست عنبر را نقاب از آفتاب
گر نقاب آفتاب و آسمان شاید ز ابرآفتاب دلبران را شاید از عنبر نقاب
ساحر و عطار شد زلفش که هر چون بنگرمپیشه دارد سِحر صِرف و مایه دارد مشک ناب
زآنکه خَمّ جَعْد او پشت مرا دارد به خَمزانکه تاب زلف او جان مرا دارد به تاب
ظلم کردست آنکه اندر جعدش آوردست خمجور کردست آنکه اندر زلفش افکندست تاب
آب رویش هر زمان اندر دلم آتش زندتا دلم بر آتش هجران او گردد کباب
من چو خواهم کرد فریاد آب از آتش برکشماو چو خواهد خورد تشویر آذر افروزد ز آب
کار صبر من شد از تیمار زلف او ضعیفجای خواب من شد از وسواس چشم او خراب
صبر من بشکست آری بشکند تیمار صبرخواب من بگسست‌ آری بگسلد وسواس خواب
زان نهفته در شکر بار تو در یاقوت سرخچشم ‌من ‌همچون ‌سحاب ‌و لعل‌ باران چون سحاب
گر به چشم اندر سرشکم لعل‌گون شد باک نیستدر دلم مدح خداوند است چون درّ خوشاب
نصر میر مومنین پروردگار ملک و دینملک سلطان را مؤیّد دین یزدان را شهاب
آن خداوندی که بر آرامگاه دولتشره به دستوری همی یابد دعای مستجاب
مَرْکَب اقبال او را در چراگاه بقاعِقد و خَلخال همه حوران عِنان است و رکاب
رای او را هست‌گویی از بلندی و ضیاءهم به گردون اتصال و هم به‌خورشید انتساب
حلم‌ او ‌دادست گویی خاک هامون را درنگجود او دادست گویی دور گردون را شتاب
اختر فرزانگی را با دلش هست اقترانلشکر آزادگی را با کَفَش هست اِقتراب
حضرت او تا بود اعیان ملت را مآلمجلس او تا بود ارکان دولت را مآب
ملت پیغمبری هرگز نیابد اِنقطاعدولت شاهنشهی هرگز نبید انقلاب
آفتاب از آسمان در بُرج پیروزی رسیدسجده برد ایوا‌نش را حتی توارَت بِا‌لحجاب
پیش کیکاووس اگر بودی چو تو یک محتشمهرگز از توران به ایران نامدی افراسیاب
ای مؤثر در همه کس همچو اَ‌جرام سپهرای ‌گرامی بر همه‌ کس همچو ایّام شباب
حق‌گزاری همچو آب و کامکاری همچو بادسرفرازی همچو آتش بردباری چون تُراب
ذوالفقار بوتراب از آسمان آمد به‌زیرهست گویی کلک تو چون ذوالفقار بوتُراب
از توکافی تر نبیند هیچکس در هیچ فنوز تو عاقل تر نیابد هیچکس در هیچ باب
مرد اگرچه فضل دارد عاجز آید با تو همباز اگر چه صید گیرد عاجز آید با عُقاب
درگناه و در نیاز از توست هرکس را سؤالزانکه جز بخشایش و بخشش نفرمایی جواب
آهن دولت تو را نرم است و هستی زین سببهمچو داود پیمبر صاحب فَصلُ‌ا‌لخِطاب
در حساب عمر تو گردون تفاریقی نبشتکان تفاریقش فذلک دارد از یوم‌الحساب
تا مرا مهر تو همچون خون به‌ رگ‌ها شد دروناز مشام من به ‌جای خوی همی آید گلاب
هست و خواهد بود از مدح و ثنای تو مرااندرین گیتی بزرگی و اندران گیتی ثواب
تا مصیب‌است آنکه بر فرقش همی پرد همایتا مصاب است آن‌که بر مرگش همی غُرّد غُراب
نیکخواهت باد بر نعمت مهنا و مصیببدسگالت باد در مِحنت مُعزّا و مصاب
در دو دست تو دو چیز دلگشای جانفزادر یکی زلف بتان و در یکی جام شراب