شمارهٔ ۲۲۳
چون ز سلطانان گیتی شهریاراست اختیارفَرِّخ آن صاحب که باشد اختیار شهریار
صاحبی باید که باشد کاردان و دوربیندرخور صاحبقرانی کامران و کامکار
صاحب دنیا به صدر اندر نظامالدین سزدچون معزالدین بود صاحبقران روزگار
بخت تلقین کرد و تأیید الهی ره نمودتا معزالدین معزالدوله را کرد اختیار
مشرق و مغرب مهیا شد چو سلطان جهانداد کار مشرق و مغرب به دست مرد کار
صاحبی بنشست در دیوان که از انصاف اوخیر و راحت کرد روزی بندگان را کردگار
صدر نیک اختر محمد بن سلیمان آنکه هستچون محمد دینپرست و چون سلیمان ملکدار
از نظام رسم او شد شغلگیتی بر نظاموز نگار کلک او شد کار عالم چون نگار
باغ ملت را ز رسم او پدید آمد درختسال دولت را ز عدل او پدید آمد بهار
بوی خلق او معطرکرد صحن بوستانسرو عقل او مزینکرد طرف جویبار
گلبنی بنشاند انصافش به ملک اندر که هستشاخش اندر قیروان و بیخش اندر قندهار
رای او امروز ما را کرد خرمتر ز دیفر او امسال ما را کرد فرختر ز پار
شد ز نور طلعت او دیدهٔ ملت قریریافت از تدبیر و رای او دل دولت قرار
ملک را با سیرت او هست جای تهنیتخلق را در خدمت او هست جای افتخار
رام شد چون مرکبی در زیر بختش آسمانآسمان مرکب سزد چون بخت او باشد سوار
روی هامون را ز بهر جود او زرین کندچون برآید بامدادان آفتاب از کوهسار
توتیا سازد سپهر از بهر چشم اخترانچون ز نعل مرکب او از زمین خیزد غبار
بی هوای او نباشد مهر تابان را مسیربی مراد او نباشد چرخ گردان را مدار
شمس بودی عقل او گر شمس بودی بیزوالبحر بودی جود او گر بحر بودی بیکنار
مهتران را از حوادث هست توقیعش پناهکهتران را از نوایب هست درگاهش حصار
آب را مانَد تو گویی طبع او گاه لَطَفخاک را ماند تو گویی حلم او گاه وقار
چیست آن آبیکزو یابد موافق آبرویچیست آن خاکی کزو گردد مخالف خاکسار
تا به بار آمد گل اقبال او در باغ ملکهست بدخواهان او را زان گل اندر دیده خار
در صدف دریا به نور رای او سازد همیاز سرشک ابر مروارید و در شاهوار
از پی آن تا تواند کرد قهر دشمنانمرد را گر زور و قوت باید اندر کارزار
روز قهر دشمنان در پیش عزم و حزم اوسیلها را در جبال و موجها را در بحار
چون قلم گیرد بود روحالامینش بر یمینچون عنانگیرد بود بخت بلندش بر یسار
حشمت او هست اصل و کار دیوان هست فرعفرع باشد بیخلل چون اصل باشد استوار
ماه و خورشید از محاق و از کسوف ایمن شوندگر زعالی رای او خواهند هر دو زینهار
سائلی کز جود او یابد نِعَم هنگام برزایریکز عدل او یابد نظر هنگام بار
آن شود همچون خلیل از باد او آتشنشینوین شود همچون کلیم از فر او دریاگذار
از شرار نار دوزخ عفو او سازد سرشکوز سرشک آب حیوان خشم او سازد شرار
فرق بر فَرْقَد رسد گر جاه او یابد کلاهشِعر بر شَعْری رسد گر نام او یابد شعار
گر بماند یادگار از هر کسی اندر جهانمن چنان خواهم که او ماند بهجای یادگار
ای تبار تو ز حشمت سید و فخر کِرامای تو از جاه و جلالت سید و فخر تبار
رای تو خورشید را ماند که چون پیدا شودروشنایی گستراند بر بلاد و بر دیار
پیش ازین هرچ از مکارم بود در گیتی نهانکرد در عصر تو اکنون دورگردون آشکار
مشکخوار و گوهرافشان است کلک اندر کفتچون بود گوهرفشان کلکی که باشد مشکخوار
گاه مهر و گاه کین از مد و نقش او شونددوستان شاد وگرامی دشمنان غمگین و خوار
مرغ بیپَرَّست و زو نامه همی پرد چو مرغمار بیبیچ است وزو دشمن همی پیچد چو مار
جز به دست چون تویی معجز نباشد آن قلمجز به دست مرتضی معجز نباشد ذوالفقار
شاهگیتی را کنون بر توست جای اعتمادورچه گیتی از عجایب هست جای اعتبار
آدمی اسباب دنیا از تو جوید بر دوامورچه هست اسباب دنیا آدمی را مستعار
از شراب خدمت تو هرکه مست و خرم استایمن است از آفت بیعقلی و رنج خمار
وانکه از اقبال تو امید دارد یک نظرگردد امیدش وفا بیوعده و بیانتظار
هیچکس دُرّ ثنا را چون تو نگزارد بهاهیچکس زَرِّ سخن را چون تو نشناسد عیار
چون ز مدح تو بیارایم عروس طبع رابر مثال لعبتی سیمینبر و مشکینعِذار
مشتری زیبدکه باشد خاتم او را نگینماه نو شاید که باشد ساعد او را سوار
هرکه پیش تو نثاری آرد از زر و گهراز ره معنی نثار او نباشد پایدار
من تو را اکنون نثاری پایدار آورده امبر بساط چون تو دَستوری چنین باید نثار
تا ز بهر بینیازی و ز بهر بیغمیکیمیای نعمت و شادی عٍقارست و عُقار
آب دست و خاک پایت باد دایم خلق رامایهٔ شادی و نعمت چون عُقار و چون عِقار
ماهرویان طراز و مشک مویان ختنپیش تو هنگام خدمت صف کشیده در قطار
کودکانی کرده از خوبی دل مردم اسیرآهوانی کرده از شوخی دل شیران شکار
خط ایشان مشکبوی و خال ایشان مشکرنگجعد ایشان مشک بیز و زلف ایشان مشکبار
روز رزم و روز بزم از سهم و جشن هر یکیرزمگه دشت قیامت، بزمگه دارالقرار
تا هزار اندر عدد بیش از یکی باشد همیتا یکی باشد همی اصل عدد اندر شمار
باد فرمان تو اندر مشرق و مغرب یکیزیر فرمان تو باد اقبال و دولت صدهزار
هر کجا رای تو باشد چرخ بر تو مهربانهرکجا عزم تو باشد دهر با تو سازگار
اندر احکام شریعت عصمت یزدانت پشتواندر اسباب وزارت دولت سلطانْتْ یار