شمارهٔ ۲۲۱
راز نهان خویش جهان کرد آشکاردر منصب وزارت دستور شهریار
بگشاد روزگار زبان را به تهنیتچون شد وزیر شاه جهان صدر روزگار
فخر ملک عماد دول صاحب آجلقطب معالی و شرف دین کردگار
سعد علی عیسی آن صاحبیکه هستبر آسمان سعد و علو شمس افتخار
تا او به عِزّ دولت و تایید ایزدیبنشست در وزارت و مشغول شد بهکار
اجرام را منافع خلق است در مسیرافلاک را مصالح ملک است در مدار
رازی که در ضمیر زمانه نهفته بودامروز در وزارت اوگشت آشکار
بی آنکه خواستار شد این جایگاه رااو را خدایگان جهانگشت خواستار
تا چشم خلق را به عنایتکند قریرتا کار ملک را به کفایت دهد قرار
از روزگار آدم تا روزگار شاهاین کار را زمانه همی کرد انتظار
هست اختیار شاه که بخت است یار اوزیبد که اختیار بود مرد بختیار
مجبور ازاوست دشمن و مختار ازاوست دوستدر مهر و کین اوست مگر جبر و اختیار
چون صدر امت از وزرا بردبار نیستچون شاه سنجر از ملکان نیست کامکار
کاین هر دو را به طوع پرستش همیکنندشاهان کامکار و وزیران بردبار
سد توتیای چشم ظفرگرد اسب شاهتا کدخدای اوست به اسب هنر سوار
صدری است حقپذیر و وزیری است حقپرستحری است حقشناس وکریمی است حقگزار
در باغ دین و ملک چنو یک درخت نیستکز دولت است برگش و از نصرت است بار
افروخته به دولت او صحن بوستانآراسته به حشمت او طَرف جویبار
خورشید دانش و خرد اوست بیزوالدریای بخشش و کرم اوست بیکنار
رد و قبول او سبب رنج و راحت استکز هر دو طبع گردد غمگین و شادخوار
دین است وکفر عهد و خلافش زبهر آنکهر دو کنند خلق جهان را عزیز و خوار
هرگه که در یسار و یمینکرد ازکرمآن درج پر فواید و آن کلک مشکبار
دارد کلید خانهٔ ارزاق در یمیندارد جواز جنت فردوس در یسار
ای در سخا و علم و شجاعت چو مرتضیای کلک و حکم قاطع تو همچو ذوالفقار
خرم نژاد تو که تویی مَفخَرٍ نژادفرّخ تبار تو که تویی سَیّدِ تبار
در راه حشمت تو ندیدست کس نشیببر روی دولت تو ندیدست کس غبار
جِرْمِ قمر شدست ز امر تو تیز روقطب فلک شدست ز حَزم تو استوار
گر شعلهای زکینهٔ تو بر فتد به آبور قطرهای ز خامهٔ تو برچکد به نار
گردد شَرارنار ازین قطره چون سرشکگردد سرشک آب از آن شعله چون شرار
تهدید دشمنان تورا با نهیب و خشمدنبال برزند به زمین شیر مرغزار
واندر بر سخاوت تو بر سخای ابرطنّاز وار خنده زند کبک کوهسار
گر ابر در بهار چمن را کند جوانهرگز چو جود تو نبود ابر در بهار
کان گاهگاه بارد و این هست بر دوامو آن قطره بار باشد و این هست بدره بار
بیشی ز مُعطیان و کم است از عطای تواندیشهٔ مُحاسب و اندازهٔ شمار
پشت شریعتی و تو را کردگار پشتیار حقیقتی و تو را شهریار یار
گر خَمرِ دوستیت خورد مرد مُتصلزان خَمر در سرش نبود ذَرّهای خمار
گردد ز مهر مست و بود هوش او به جایپیوسته مست باشد و همواره هوشیار
بار آورد به باغ مظالم درخت عدلچون بنگرد به روی تو مظلوم روز بار
در مجلس رفیع تو با بوی خلق توگویی که از بخور برآید همی بخار
دُرّ مدیح را تو گزاری همی بهازرّ علوم را تو شناسی همی عیار
بازی است همت تو که منقار و مِخلَبَشسیّاره را چو کبک و کبوتر کند شکار
اندر علوّ ز فَرقَد و شَعری سَبَق بردشعری که یابد از لقب و نام تو شعار
ای بسته از مدایح تو دست طبع منبر گردن زمانه بسی عِقد شاهوار
این عِقد نو که ساختم از بهر تهنیتدر دهر هست تا اَبَدُالدّهر یادگار
گر نظم گوهرست نثار تو از خَدَمنظم سخن به است ز مدّاح تو نثار
کان نظم را سپهر ز هم بگسلد همیوین نظم را بدارد تا حشر پایدار
تا بهر یک گروه ز نیک اختری است فخرتا قسم یک گروه ز بیدولتی است عار
بادند دوستانت به نیکاختری مشیربادند دشمنانت به بیدولتی مُشار
پاینده باد عمر تو از فضل مُستَعانهرچند هست عمر همه خلق مُستَعار
تایید ایزدی ز نوائب تو را پناهاقبال خسروی ز حوادث تو را حصار
از بهر خدمت تو بزرگان و سروراناز شرق و غرب روی نهاده بدین دیار
زیباتر و بدیعتر امروز تو ز دیفرّختر و خجستهتر امسال تو ز پار