شمارهٔ ۲۲
ستاره سجده برد طلعت منیر تو رازمانه بوسه دهد بایهٔ سریر تو را
موافق است قضا بخت کامکار تو رامسخرست عدو تیغ شیرگیر تو را
خدایگان جهان بینظیر چون تو سزدکه نافرید خدای جهان نظیر تو را
بشیر تو دل توست و تویی بشیر بشربشارت است به نیک اختری بشیر تو را
نصیر توست خدا و تویی به او منصورقضا همیشه به نصرت بود نصیر تو را
اسیر توست به خاک اندرون مخالف توهمی ز خاک به آتش برند اسیر تو را
رهی پذیرد رای تو و سعادت بختهمی پذیرد رای رهی پذپر تو را
ضمیر و فکرت تو هست در مصالح خلقبه عقل وصفکنم فکرت و ضمیر تو را
ز عدل تو نگزیرد زمانه را هرگزبه روح وصفکنم عدل ناگزیر تو را
ز فرِّ طلعتِ تو هر شب آفتاب فلکهمی سجود کند طلعت منیر تو را
چو آمدی تو خداوند میهمان وزیرسزدکه سجده برد آسمان وزیر تو را
به روزگار تو برنا و پیر شد دلشادکه هست دولت برنا وزیر پیر تو را
ز مشتری و عطارد همی ندانم بازدل وزیرِ تو را وکفِ دبیرِ تو را
بمان همیشه به ملک اندرون عزیز و بزرگکه خوار کرد فلک دشمن حقیر تو را
نشان شاهی و دولت تو باش تا محشرنشانه گشت دل بد سگال تیر تو را