گنج

شمارهٔ ۲

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ا۴۲ بیت
ای کرده فتح و نصرت در مشرق آشکارابگذشته ز آب جیحون و آتش زده در اعدا
با خیل‌خیل لشکر چون سیل‌سیل بارانبا فوج‌فوج موکب چون موج‌موج دریا
از توده‌توده آهن چون کوه کرده هامونوز گونه‌گونه رایت چون شهر کرده صحرا
بنهفته هر غلامت دیبا به زیر آهنپوشیده هر ندیمت آهن به جای دیبا
ماهان بزمگاهت در کف گرفته کیوانمریخ‌وار بسته هر یک میان به جوزا
شمشیر جنگیانت در خون شده مغَرّقچونانکه برگذاری بیجاده را به مینا
از سنگ منجنیقت بشکسته حصن دشمنچونانکه از تجلی بشکست طور سینا
از جمع پادشاهان کس را نبود هرگزفتحی بدین بزرگی در وَهم و در تمنا
تو عادلی و دانا وز عدل و دانش توهم ملک شد مزین هم فتح شد مهیا
ای‌ گشته همچو مشرق مغرب به تو مزینوی‌ گشته همچو ایران توران به تو مُهَنّا
فتحی چنین که یابد جز پادشاه عادلملکی چنین که‌ گیرد جز شهریار دانا
زین فتح نو که کردی ملت‌ گرفت قوتزین ملک نو که بردی دولت ‌گرفت بالا
هست اندرین سعادت تأیید ملک و دولتهست اندرین بشارت تاریخ دین و دنیا
از نعل بادپایان وز خون خاکسارانگرد و بخار از ایدر رفته است تا بخارا
از روی جنگجویان وز موی شیر گیرانبی‌نرخ شد به توران‌ کافور و مشک سارا
همچون بنات نعشند از هم گسسته اکنونقومی‌ که بر خَلافت بودند چون ثریا
خشمت نکرد کس را الا به‌ حق عقوبتعفوت نکرد کس را الا به‌حق مُحابا
از خانیان گروهی کز خط شدند بیرونجنگ‌آوران یغما جانشان زدند یغما
از تیغ شیر مردان تن‌شان شدست عبرتوز پای ژنده پیلان سرشان شدست رسوا
در قلعه بود خصمت سیمرغ‌وار پنهانپیش تو آمد آخر گنجشک‌وار پیدا
نصرت همی طلب کرد از کین تو ولیکندر آرزوی نصرت مقهور‌ شد مُفاجا
بگرفتی و سپردی مُلکَش به‌ پای لشکربگشادی و سپردی گنجش به‌ دست غوغا
از هیبت تو آخر چون آب‌ گشت آتشوز دولت تو آخر چون موم‌ گشت خارا
فال موافقانت فرخنده گشت و میمونلاف مخالفانت بیهوده گشت و سودا
گر باد بود دشمن بی‌باد گشت خرمنور خار بود حاسد بی‌خار گشت خرما
قحط ستم ز توران امسال برگرفتیگر پار برگرفتی ز انطاکیه چلیپا
اینجا ز فرّ عدلت ایمن شدست مومنوانجا ز سَهم تیغت ترسان شدست ترسا
خانان همی به خدمت بوسند سمّ اسبتچونانکه بت‌پرستان سُم خر مسیحا
بیم سرش نباشد هر کس که او به مهرتاز دل‌ کند تَقَرّب وز جان‌ کند تَوَلّا
ای شهریار عادل می خور که خصم بددلچون مرغ نیم‌بسمل در دام توست [دروا]
از ملک رفته بیرون بگذشته زاب جیحونرخ زرد و دیده پر خون بر درد ناشکیبا
ملکی گرفته‌ای تو چون تازه بوستانیبا دوستان همی‌ کن در بوستان تماشا
منسوخ شد به‌ گیتی زین داستان و قصههم قِصهٔ سکندر هم داستان دارا
فتح تو گویم اکنون هر ساعتی مکرّرمدح تو گویم اکنون هر لحظه‌ای مُثَنّا
من بنده گر ز خدمت یک چند دور بودمباز آمدم به خدمت با شعرهای زیبا
از ترس راه و گرما وز بیم آب جیحونبودم قریب یک ماه دلتنگ و ناتوانا
مدح تو حرز کردم تا یافتم سلامتاز بیم آب جیحون وز ترس راه و گرما
چون فتح تو شنیدم بر فتح در رسیدمپیروزی تو دیدم در مشرق آشکارا
تا عالم است شاها پیروز باش و خرمبا بندگان یکدل با چاکران یکتا
آراسته سپاهت وافروخته مصافتاز دلبران خلخ وز نیکوان یغما
دو دست تو گرفته دو چیز روح پروریک‌ دست زلف دلبر، یک‌ دست جام صهبا
بر هر صفت‌که باشی رای تو باد عالیدر هر وطن که مانی ملک تو باد والا