شمارهٔ ۱۸
گوهری گویا کزو شد دیده پرگوهر مراکرد مشکین چنبر او پشت چون چنبر مرا
عشق او سیمین و زرّین کرد روی و موی مناو همی خواهد که بِفریبد به سیم و زر مرا
تا مرا دل آس شد در آسیای عشق اوهست پنداری غبار آسیا بر سر مرا
دیدهٔ چون عَبهَرش بسته همه خون در تنمتا همه تن زرد شد چون دیدهٔ عبهر مرا
از سرشک و از تپانچه چهرهٔ من شد چُنانکگر ببیند باز نشناسد ز نیلوفر مرا
زاب چشم و آذر دل هر شبی تا بامدادقطره و شعله است در بالین و در بستر مرا
پیش داور بردم او را فتنه شد داور بر اوتا ز رشکش داوری افتاد با داور مرا
چون ز درد دل بنالیدم مرا باور نداشتکاشکی دیدی دلم تا داشتی باور مرا
گر طبیبان ازگل و شَکّر علاج دل کننداو چرا درد دل آورد از گل و شَکّر مرا
هر زمان آرد به عَمدا زلف را نزدیک لبتا نماید دود دوزخ بر لب کوثر مرا
تاکه او از شب همی زنجیر سازدگرد روزعشق او چون حلقه دارد روز و شب بر در مرا
گر ز عشقش فتنهٔ یأجوج خیزد در دلمبس بود جاه سَدیدی سَدّ اسکندر مرا
جاه آن صاحب که او شمسالشّرف دارد لقبوز شرفکردست با شمس و فلک همسر مرا
آنکه ایزد همچنانک او را به صُنع لطف خویشکُنیت صِدّیق داد و نام پیغمبر مرا
جان پاک میر ابوحاتم همیگوید به خُلدکز نشاط اوست ناز و شادی و مَفخَر مرا
گرچه بیپیکر مرا در روضهٔ رضوان خوش استآرزو آید همی از بهر او پیکر مرا
بر سر او باشدی هر ساعتی پرواز منگر دهندی بر مثال مرغ بال و پر مرا
گفتگیتی از مرادش برنگردم تا بودآب و خاک و باد و آتش عنصر و گوهر مرا
گفت آتش گرچه من رخشنده و سوزندهامنار خشم او کند انگشت و خاکستر مرا
بادگفت از خلق او من بهرهای کردم نهانتا لقب باشد جهان آرای جان پرور مرا
آبگفتا گر مرا بودی صفای طبع اوکس ندیدی تیره در دریا و در فَرغَر مرا
خاکگفتا گر مرا بودی ز حلم او نصیببر هوا هرگز نبردی جنبش صَرصَر مرا
خسرو مشرق همیگوید که از تدبیر اوستدر جهانداری مُسلّم خاتم و افسر مرا
تا سپهدار مرا باشد چو او فرمانبریشهریاران جهان باشند فرمانبر مرا
تاکه شد مخدوم من در لشکر من پهلوانجرخ لشکرگَه شد و سَیّارگان لشکر مرا
از نهیب تیغ مخدومم به هند و ترک و رومطاعت است از رأی و از فَغفُور و از قیصر مرا
یاور من فتح و نصرت باشد اندرکارزارتا بود در فتح و نصرت تیغ او یاور مرا
صاحب عادل همیگوید که از دیدار اوستروشنایی هر زمان افزون به چشم اندر مرا
تا همه خلق جهان را زندگانی درخورستهست همچون زندگانی مهر او درخور مرا
عِزّ دینگوید همی تا او وزیر من شدستعز و پیروزی است ازگردون و از اختر مرا
از مبارک رای او هرمه که بر من بگذردنصرتی دیگر بود بر دشمن دیگر مرا
گه بود بر نیزه پیش من سرگردنگشانگه بود بر حنجر گردنکشان خنجر مرا
از نهیب تیغ من چون زرکند رخسار زردگر به رزم اندر ببیند پورِ زالِ زر مرا
آنحه بشنیدم به ایام ملوک روزگارهست صد چندان به ایام ملک سنجر مرا
تا مرا دستور بوبکرست باشد کی عجبگر بود عزم عُمَر با صولت حیدر مرا
رونق کار من از تدبیر دستور من استهیچ دستوری نباشد زین مبارکتر مرا
باد فروردین همی گوید که از اقبال اوستباشد اندر زینت آفاق یاریگر مرا
چون مزین کرد آفاق از نگار و رنگ منایمنی باشد ز باد مهر و شهریور مرا
ابرگفتا ازکفش با ناله و با شورشمگرگوا خواهی ببین با برق و با تندر مرا
کوه گفت از شرم حلمش عاشقم بر ماه دیزانکه ابر از ماه دی بر سرکشد چادَر مرا
بلبل شیدا همیگویدکه اندر باغ اوپیشه شد رامشگری بر سرو و بر عرعر مرا
گفت نرگس میبهٔاد او خورم زیراکه اوبرکف سیمین نهد برکف همی ساغر مرا
گفت لاله من دل خصمان او سوزم همیزانکه خشمش بهره داد از دود و از اخگر مرا
کشتی دولت همی گوید که در دریای مُلْکرای او بس بادبان و حلم او لنگر مرا
بخت گوید گر به نامش خطبه خوانم بر فلکعرش و کرسی بس نباشد کرسی و منبر مرا
جود او گوید که من بخشنده بحرم زانکه هستاز کف او کشتی و از حِلم او لنگر مرا
اسب اوگویدکه تا بر من سوارست آفتابگاه جولان هست دور گنبد اَخضَر مرا
ای همه ساله سخاگسترکف میمون تووقف شد بر مدح تو طبع سخن گستر مرا
گر ز یحیی و ز جعفر هست در بخشش مثلیاد ناید با تو از یحیی و از جعفر مرا
در باک و مشک ناب از بهر سکر و مدح تودر ضمیر و در قَلَم شد مُدغَم و مُضمَر مرا
من مقیمی چون توانم بود در خدمتکه نیستخیمه و خرگاه و اسب و اشتر و استر مرا
در هر آن دولت که من بودم به اقبال کمالبودهایی مُنکر همه معروف سرتاسر مرا
وندران حضرت زنیرنگ و دروغ این و آنهست بیمعروف سرتاسر همه منکر مرا
پیش تو در دوستداری محضری آوردهامتا چو خوانی محضرم خوانی نکو محضر مرا
مقبلی تو دست بر دامان تو مقبل زدماین وصیت هم پدر کردست هم مادر مرا
تا بود در شعر من نَعتِ نگار آزریباد نامت حِرز ابراهیم بِن آزر مرا
تا مدایح باشد اندر دفتر و دیوان منباد پُر مدح تو هم دیوان و هم دفتر مرا
از سعادت باد تا محشر بقای جسم تودر ثنای تو زبان پُر مدح تا محشر مرا
چون قَهستانی تو را چاکر بسی در مهتریپیش تو چون فرّخی در شاعری چاکر مرا