گنج

شمارهٔ ۱۶۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۶۸ بیت
خدای هر چه دهد بنده را ز فتح و ظفربه‌دین پاک دهد یا به عقل یا به هنر
چو دین و عقل و هنر داد شاه عالم رابه عالم اندر از او تازه کرد فتح و ظفر
ببین که از ظفر و فتح او به‌شرق و به‌غربهزار گونه دلیل است و صد هزار اثر
به‌روم و مغرب پیرار تیغ او آن کردکه‌گر کنم صفتش کس نداردم باور
چو بازگشت به فارغ‌دلی ز مغرب و روزبه سوی مشرق و چین عزم‌کرد سال دگر
مرادش آنکه بیابد به قهر خانهٔ خانچنانکه قصر به شمشیر بستد از قیصر
به فال فرخ لشکرکشید تا لب آبسعادتش شده همراه و دولتش رهبر
به فتح روی به‌توران زمین نهاد و نشستچو آتش از بر آب و بر آب کرد گذر
چو ز آب جیحون بگذشت روزگار نبردکشید تا به سمرقند رایت و لشکر
گشاده کرد سمرقند را به‌ روز نخستبه چشم عدل سوی خاص و عام‌ کرد نظر
کجا خطیب سمرقند خطبه کرد بروسعادت آمد و بوسید پایهٔ منبر
چو دید خصم‌که دادند شهر و آمد شاهگرفت راه حصار و ز شاه کرد حذر
حصار و خانه همه پرسپاه و نعمت کردتهی نکرد همی سر ز کبر و دل ز بطر
ز بهر او سپهی بر حصار جمع شدندهمه سپهر تن و کوه‌ صبر و خاره‌ جگر
همه کمانکش و رزم آزمای و تیراندازهمه مبارز و جوشن‌ گذار و آتش در
همه ز طبع برآمیخته عداوت و شورهمه ز مغز برانگیخته خصومت و شر
همه فکنده تن اندر مغاکهای هلاکهمه نهاده دل اندر نشانه‌های خطر
اگرچه پیش سپاه شه این‌چنین سپهینداشتند همی ذره‌ای محل و خطر
خدایگان جهان حزم کرد هم‌ بر عزمکه حزم باید ناچار عزم را هم بر
سپاه خویش پراکنده کردگرد حصارروانه گشت ز هر سو مبارزی دیگر
همه زمین مُعَسکَر شد آهنین‌گفتیزدرع و جوشن و تیغ و سنان و تیر و تبر
زمین توگفتی زآهن همی برآرد بالهوا توگفتی زآتش همی برآرد پر
زگَرد گُردان گردون شده به لون زمینزنعل اسبان هامون شده به شکل قمر
زتیغ‌گشته هوا همچو میغ آتشبارز نیزه ‌گشته زمین همچو ماغ آهن‌بر
غبار تیره چو ابر و خدنگ چون بارانسنان نیزه چو برق و تبیره چون تندر
زخون لشکرخان‌گشته تیغ شاه کبودچو بردمیده شقایق ز برگ نیلوفر
به نیزه کرده سران چشم خاکساران کوربه نعره کرده یلان گوش بدسگالان کر
ز تیر و تیغ یکی ‌کرده ساقی و معشوقز خون و خود یکی کرده باده و ساغر
یکی به ساعد سیمین درون فکنده کمانیکی به سنبل مشکین درون ‌کشیده سپر
یکی شکوفه و سوسن‌ گرفته در جوشنیکی‌ بنفشه و نرگس نهفته در مغفر
بر ین صفت سپهی خصم‌بند و قلعه‌گشایمبارزافکن و دشمن‌ربای و شیر شکر
فروگرفته حصاری که گر کنم صفتشدر آن صفت سخنم بگذرد ز وهم و فکر
بنش رسیده به ماهی، سرش رسیده به ماهفتاده مردم از او در ضلالت از بن و سر
قیاس خندق و پستی‌اش درگذشته ز حدشمار برج و بلندی‌اش بر گذشته زمر
بر آن مثال که دارد فلک دوازده برجنهاده بود مهندس در او دوازده در
ز گاه دولت افراسیاب تا امروزبر آن حصار نشد چیره هیچکس به هنر
به ‌یک دو روز که فرمود و جنگ کرد آهنگشد او مظفر و پیروزبخت و نیک‌اختر
چنانش کرد که بیننده گوید ای عجبیمگر به زلزله گشت آن حصار زیر و زبر
گشاده گشت حصار و شکسته ‌گشت سپاهنفیر خاست از آن بیکرانه خیل و نفر
حصار و خانه چو از خانیان تهی کردندشدند شیفته سر خانیان و خان یکسر
هم از حصار کشیدندشان به حضرت شاهچنانکه اهل ‌گنه را کشند در محشر
سرشک ایشان سرخ و رخان ایشان زرددهان ایشان خشک و دو چشم ایشان تر
همانکه بود همه شب ‌بر آن حصا‌ر امیراسیر گشت به فرمان شاه وقت سحر
همه ز کرده پشیمان شدند و در مثل استکسی‌ که بد کند از بد همو برد کیفر
چنان سپاه که داند شکست جز شاهیکه شد درست به او رسم و دین پیغمبر
چنین حصار که داند گشاد جز ملکیکه پیش خدمت او روزگار بست کمر
پد‌رش فتح سمرقند خواست از ایزدپسر بیافت از ایزد هر آنچه خواست پدر
یقین ‌شناس که در روضهٔ بهشت امروزهمی بنازد جان پدر ز فتح پسر
خدایگانا، شاها، مظفرا، ملکاز باختر خبر فتح توست تا خاور
سعادتی است تمام و بشارتی است بزرگز نامه و ظفر و فتح تو به هر کشور
ملوک فر و بزرگی‌ گرفته‌اند به ملکگرفت ملک به فرمان تو بزرگی و فر
مسخرند حسام تو را زمان و زمینمتابع اند مراد تو را قضا و قدر
همی‌ کنند جهان و جهانیان به ‌تو فخرکه افتخار ملوکی و افتخار بشر
زفرّ دولت و تأیید طالعی که تو راستشود مطیع تو گر زنده گردد اسکندر
شنیده‌ام من و بسیار کس شنیدستندهم از سپهرشناس و هم از ستاره شمر
اگر کسی به‌ فلک بر شود ز روی زمینستارگان همه او را شوند فرمان‌بر
ز بهر خویش چنان طالعی نداند ساختکه ساخته است ز بهر تو ایزد داور
جهان ز دولت تو پرعجایب و عِبَرَستکه فتح های تو یکسر عجایب است و عبر
اگر گشادن روم و عرب عجایب بودکنون ‌گشادن روم و چگل عجایب‌تر
به صد سفر نه همانا که‌ کرد هیچ ملکچنین دو فتح ‌که ‌کردی شهاتو در دو سفر
به‌ شعر فتح تو من بنده را مفاخرت استکه شعر فتح تو شاهان همی‌ کنند از بر
همی نگارم درج مدیح تو شب و روزکه هست دَ‌رج مدیح تو همچو دُ‌رج‌گهر
همیشه تا بود از حکم کردگار جهانچهار طبع چو فرزند و چرخ چون مادر
ز اسب باد تک و تیغ آبدار تو بادسر عد‌وت پر از خاک و دل ‌پر از آذر
همیشه تاکه دهد دشمنی ز کینه نشانچنین ‌کجا که دهد دوستی ز مهر خبر
به کین خویش تن دشمنان همی فرسایبه ‌مهر خویش دل دوستان همی پرور
جهان تو بخش و ولایت تو دار و ملک تو گیرهنر تو ورز و بزرگی تو جوی و نوش تو خور
چنانکه خواهی و چندانکه هست کام دلتهمی‌ گذار جهان را و از جهان بگذر