گنج

شمارهٔ ۱۵۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۳۷ بیت
کس ندید و کس نخواهد دید تا محشر دگرچون ملکشاه محمد پادشاه دادگر
سایهٔ یزدان جلال دولت و صدر ملوکخسرو کیهان جلال ملت و فخر بشر
آن جهانداری که جاویدست از او دین رسولوان شهنشاهی که خشنودست ازو جان پدر
شهریاران را به شرق و تاجداران را به غربسیرت و کردار او تاریخ فتح است و ظفر
او به تخت پادشاهی بر نشسته در عجمدر عرب جنگ‌آوران از بیم تیغش در حذر
هر چه ز اقبال و هنر باید ز ایزد یافته استچیست آن کایزد ندادستش ز اقبال و هنر
او به‌ مشرق شاد و خرم با مراد و کام دلبندگان او به مغرب جنگ را بسته کمر
. از شجاعت وز سخاوت وز سیاست وز خرداز ولایت وز کفایت وز هدایت وز نظر
از همایون همت و تدبیر با فرهنگ و هنگاز مبارک طلعت و دیدار با تأیید و فر
از سپاه بی‌قیاس و نعمت بیرون ز حداز فتوح بیشمار و نصرت بیرون ز مَرّ
از وزیر عادل و وز چاکران نامداراز ندیم عاقل و وز بندگان نامور
هرکجا ساید رکاب و هرکجا راند سپاهمنفعت یابد ز عدلش ملک‌ گیتی سر به سر
راست‌گویی آفتاب است آن‌که از رفتار خویشصدهزاران منفعت پیدا کند در یک سفر
ایزد او را هر زمانی نصرت دیگر دهدتا تن و جان‌مخالف راکند زیروزبر
خسروا شاها خداوندا تویی کز عدل توستهم به شرق اندر نشان و هم به غرب اندر خبر
در جهانی تو ولیکن قدر تو بیش از جهانکاین جهان همچون صدف‌ گشت است و تو همچون‌ گهر
هرکه او را نیست از جاه تو در عالم پناههرکه او را نیست از عدل تو درگیتی سپر
هست در اِدبار و محنت همچو جسمی بی‌حیاتهست در تیمار و حسرت همچو چشمی بی‌بصر
هرکه او شغلی سِگالد بی‌رضا و مهر توعمر او آید به سر آن شغل نابرده به سر
ای عجب گویی رضا و مهر تو آب و هواستزانکه بی‌هر دو همی زنده نماند جانور
هرکه را یک ره زکین تو بجوشد خون دلبخت شوم او را به سنگ اندر بکوبد مغز سر
پیش درگاه تو آرد روزگار او را به قهرروی زرد واشک سرخ ومغز خشک‌و چشم تر
پای برگردن فکنده دست بسته باز پسچاوشان تو بیندازندَش از کوه و کمر
این بود آری سزای آن که از تو چون شهیکینه دارد بر دل و پیکار دارد بر جگر
زین چنین عبرت برآرد چون بیندیشد همیدل تهی سازد ز شور و سهر تهی سازد ز شر
از حصارش آمده و آورده را چون بشمرندبیش از آن باشدکه او دارد ز اوباش و حشر
بهترین و مهترین لشکر او ایدرندبا قبول و با خطر قومی و قومی با خطر
بر خطر آن است‌ کاو را دستگیر آورده‌اندباز آنکس‌ کاو خود آید با قبول است و خطر
خلق را معلوم شد کز گوهر آلب ارسلانچون تو درگیتی نخواهد بود سلطان دگر
در خرد واجب نباشد ملک جستن بر محالیک تن آمد پادشا از یک نژاد و یک‌ گهر
گرچه یعقوب پیمبر داشت فرزندان بسیپادشاه مصر یوسف شد سخن شد مختصر
هر چه اندیشه در آن بندی گشاید بی‌خلافعاقبت نیکو تر آمد چون‌ گشاید دیرتر
صد اثر پیدا شدست ای شاه کز مقصود خویشصد دلیل و صد نشان بینی همی در هر اثر
بخت چون عالی بود بنماید از آغاز کارروز روشن روشنی پیدا کند وقت سحر
تا همی از دور گردون بر گذر باشد جهانشاد و خرم باش و بگذر زین جهان برگذر
بخت عالی یار توست و فتح و نصرت‌ کار توستروزگارت چاکرست وکردگارت راهبر
در شجاعت رزم ساز و در سیاست خصم‌ گیردر سعادت بزم ساز و در سلامت نوش خور