شمارهٔ ۸ - در مدح نصیر الدوله ناصرالدین ابوالحسن نصر
خیز، ای بت بهشتی، آن جام می بیارکهاردیبهشت کرد جهان را بهشتوار
نقش خورنقست همه باغ و بوستانفرش ستبرقست همه دشت و کوهسار
فرشی فگنده دشت، پر از نقش بافرینتاجی نهاده باغ، پر از دُر افتخار
آن چون بهارخانه چین پر از نقش چیناین چون نگارخانه مانی پر از نگار
آن افسر مرصع شاخ سمن نگرو آن پرده موشح گلهای کامگار
این چون عذار حورا پر گوهرین سرشکو آن چون بساط خلد پر از عنبرین عذار
گلبن عروسوار بیاراست خویشتنابرش مشاطهوار همی شوید از غبار
گاهی طویله بندد از گوهرین صدفگاهی نقاب پوشد از پرده بخار
آن لاله نهفته در و آب چشم ابرگویی که جامهای عقیقست پر عَقار
یا شعلهای آتش ترست اندر آبیا موجهای لعل بدخشیست در شرار
یا لعبتان باغ بهشتی شدند بازآراسته به دُر و گهر، گوش و گوشوار
آن از ردای رضوان پوشید قُرطهایوین از پر فریشتگان دوخته ازار
آن لوحهای موسی بر گرد کوه و دشتو آن صفحهای مانی بر سرو و بر چنار
از ژاله نقش این همه پر گوهر بدیعوز لاله فرش آن همه یاقوت آبدار
رنگست، رنگ رنگ، همه کوهسار و دشتطیره است، طرفه طرفه، همه طرف جویبار
یک کوهسار نعره نخجیر جفت جوییک مرغزار ناله مرغان زار زار
هامون ستاره رخ شد و گردون ستاره بخشصحرا ستاره بر شد و گلبن ستاره بار
عالم شده به وصل چنین نوبهار خوشمن زار و دور از آن رخ مانند نوبهار
ای نوبهار عاشق، آمد بهار نونو بنده دور مانده از آن روی چون بهار
روزی هزار بار به پیش خیال تودیده کنم به جای سرشک، ای صنم، نثار
ما را چو روزگار فراموش کردهاییارا، شکایت از تو کنم یا ز روزگار؟
گر آرزوی روی تو جرمیست عفو کنور انتظار وصل تو خونیست در گذار
گرد وداعگاه تو، ای دوست، روز و شبیعقوب وار مانده خروشان و سوگوار
پیرامنم ز آب دو دیده چو آبگیرپیراهنم ز خون دو چشمم چو لاله زار
نه بر وصال روی تو ای دوست، دسترسنه بر دریغ و حسرت هجران تو قرار
گه لاله بردمد به رُخم بر، ز خون دلگه سبزه بر دمد، زنم دیده بر کنار
هر قطرهای کز آب دو چشمم فرو چکدگردد ز آتش دلم اندر زمان شرار
ای یادگار مانده مرا یاد روی خویشیاد رهی نوشته تو بر پشت یادگار
از تو به یاد روی تو خرسند گشتهامزان پس که میبداشتمت در دل استوار
گر یک نفس فراق تو اندیشه کردمیگشتی ز بیم هجر دل و جان من فگار
اکنون تو دوری از من و من بی تو زندهامسختا که آدمیست بر احداث روزگار!
شرطیست مر مرا که: نگیرم بجز تو دوستعهدیست مر مرا که: نخواهم بجز تو یار
گر کالبد به خاک رساند مرا فراقدر زیر خاک باشمت، ای دوست، خواستار
ما بندگان شاه جهانیم و نیک عهدجز نیک عهد نبود نزدیک شهریار
شاه جهان، سپهر هنر، آفتاب جودسلطان شرق، ناصر دین، شمسه تبار
گنج محاسن و سر اخیار، ابوالحسننصر، آن نصیر دولت، منصور کردگار
شاهی، که تا خدای جهان را بیافریدچون او ندید چشم ستاره بزرگوار
از جود او نهایت موجود شد نهانوز فضل او کمال شرف گشت آشکار
اندازهٔ هنر، هنر او کند پدیدآوازهٔ خرد، خرد او کند عیار
فخرست ملک را به چنو شاه ملک بخشعزست بخت را به چنو شاه تاجدار
نی در خرد قیاسش معقول در خردنی در هنر صفاتش معدود در شمار
معلوم اوست هرچه معانیست در علومموروث اوست هرچه نهانیست در بحار
آثار عدل او چو ستاره است بی عدددریای جود او چو سپهرست بی کنار
رایش چو اصل پاکش پاکیزه از عیوبرسمش چو اعتقادش تابندهتر ز نار
گر باد جاه او به زمین بر گذر کندور گرد موکبش به فلک بر کند گذار
این توتیای چشم شرف گردد از شرفو آن یک قبول عالم اقبال از افتخار
ای خسروی، که دولت و اقبال روز و شبدارند گرد درگه میمون تو قرار
این از منازعان تو صافی کند جهانو آن از مخالفان تو خالی کند دیار
ابری تو روز بزم و هزبری تو روز رزمنیلی به روز بخشش و پیلی به روز کار
میدان پر اژدها شود از تو به روز جنگمجلس پر آفتاب بود از تو روز بار
شمشیر تو قضای بدست، ای ملک، که اونه در قراب راحت دارد، نه در قرار
تا او پدید نامد معلوم کس نشدخورشید خون فشان و سپهر سرشک بار
گر ذوالفقار معجز دین بود، ای ملکتیغ ذوالفقار و صفات تو ذوالفقار
روزی که گرد معرکه تیره کند هواگردد زمین چو قیر و فلک تار همچو قار
کیمخت کوه بگسلد از زخم بانگ کوسگوش زمانه کر شود از هول گیر و دار
بی مهر چهرهای دلیران شود زریربی باده چشمهای شجاعان کند خمار
بر حلقهای جوشن خون مبارزانگردد چو لعل خرده به پیروزه بر نگار
شوریده پیل وار در آیی تو در مصافچون شیر گرسنه که شتابد پی شکار
گه گرد برفشانی بر گوشه فلکگه آب برجهانی در دیده سوار
گاهی کنی ز کشته همه روی دشت کوهگاهی کنی به نیزه همه روی کوه غار
از موج خون کنی تو پَر جبرئیل سرخوز جان بدسگال رخ آفتاب تار
هر حملهای که آری بوسه دهد ز جانبر نعل توسن تو جان سفندیار
از جود دست تو عجب آید مرا همیتا بر عنان چگونه کنی دست استوار
رمح تو بند حادثه بگشاید از سپهرگرز تو برج کنگره بردارد از حصار
آسیب نعل اسب تو اندر زمین جنگبر آسمان زمین دگر سازد از غبار
گور افگند به باد و سوار افگند به عکستیغ تو در نبرد و خدنگ تو در شکار
ور عکس تیغ تو به هوا روشنی دهدارواح کشتگان شود اندر هوا فگار
ای کار زار کرده بر اعدای ملک خویشوای آن کسی که پیش تو آید به کارزار
تو سایه خدایی و از روی حفظ خلقنه شگفت اگر عذاب تو باشد خدایوار
ابلیس را خدای تعالی عزیز کردآنگه چنانکه خواست لعین کرد و خاکسار
چندین هزار دست برآورده در دعابا یارب و تضرع و زاری و زینهار
هرگز خدای ضایع کی ماند، ای ملک؟خوش زی و عمر خویش به شادی همی گذار
رنجه مباش هرگز، زین پس به دولتتاز لشکر تو یک تن وز دشمنان هزار
ای خسروی، که دولت بی رنج و گنج تواز جان بد سگال برآرد همی دمار
من بنده گر ز یاد تو جان پرورم ز دورحاسد چه خواهد از من رنجور دل فگار؟
تا آب و خاک و آتش و باد، این چهار ضدبا یک دگر به طبع نگردند سازگار
تا هر شبی کنار فلک گردد از نجومچون چشم عشق بازان پر در شاهوار
شاه جهان مظفر و منصور باد و باداز عمر شادمانه و از ملک شاد خوار
درگاه او ز جاه شده قبله ملوکمیدان او ز فخر شده مقصد کبار
نیکو سگال دولت او همچو او عزیزبدخواه جان او شده از غم ذلیل و خوار
چشمش همه به قد سواران سرو قددستش همه به زلف نگاران گل عذار