گنج

شمارهٔ ۷ - در مدح خاقان ملک خضر

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ر۵۱ بیت
نسیم زلف آن سیمین صنوبرمرا برکرد دوش از خوابگه سر
گل افشانان به بالینم گذر کردپیامی داد از آن معشوق دلبر
عتاب آمیز گفت: ای سست پیماننیاید گفتهای تو برابر
میان ما و تو عهد اینچنین بودکه چون من دیگری گیری تو در بر؟
شب تاریک و من ز اندیشهٔ توچو نفت اندوده مرغی پیش آذر
گه اندر موج خون گم کرده هنجارگه اندر بحر غم گم کرده معبر
عقیقین ابر توفان بار چشممجهان کرده‌ست پر بیجادهٔ تر
ز آه من اگر بگداختی کوهبه نرخ خاک بودی دُر و گوهر
چو دریاییست هر شب خانه منچو کشتی آتشین سوزنده بستر
نه دریا از تف کشتی شود خشکنه کشتی از غم دریا شود تر
میان آب و آتش مانده حیرانخیالت در دل و دیده مصور
ز شب یک نیمه چون فرزند عمراندگر نیمه ز شب فرزند آزر
بدین حالم من و فارغ تو از منبه شرط دوستی این نیست درخَور
مرا گر خط فرود آمد به عارضنگردد زآن، جمال من مزور
به خورشید اندر اینک هم سیاهیستولیکن عالم از نورش منور
همانم من به حسن اندر، که بودمچه شد گر بر سمن بررُست عنبر؟
مرا موران مشکین‌اند بر گلبه گرد عارض خورشید پیکر
وگر بر گل بنفشه سایه افگندنه بر آتش برآید عود و عنبر؟
نبینی نو بهار از نور خورشیدپدید آید به گل بر، مور بی مر؟
خداوندم همی خواندی، چه افتادکه اکنون بنده نپسندی و چاکر؟
کنون گر تیره شد آن ماه رخسارو گر تاری شد آن گلبرگ احمر
همان انگار که‌اندر موکب شاهبپوشید آفتابم گرد لشکر
و یا مر عارض سیمین ما راسیه کرده‌ست روز جنگ مغفر
مرا زین سبزی عارض، درین فصلهزاران رونقست و زینت و فر
که بر سبزه بود زین پس به صحرانشاط و نزهت شاه مظفر
جمال ملک، خاقان معظمخجسته طلعت و فرخنده اختر
ملک خضر، آنکه یک انگشت رادشهزاران کوثرست و بحر اخضر
خداوند خداوندان گیتیشه شاهان هفت اقلیم یکسر
جمال مجلس و میدان و مرکبنظام مسجد و محراب و منبر
نه قدرش را پذیرد هفت گردوننه جاهش را بس آید هفت کشور
خداوندی، که خاک پای او رابه دیده در کشد، در روم، قیصر
ز حکم او زمانه طوق سازدبه گرد گردن چرخ مدور
به رای و رسم و تدبیر و شجاعتبه جاه و جود و فضل و اصل و گوهر
ندانم من ز مخلوقاتش امروزهمال او جزو، الله اکبر!
جهان را نو نظامی داد جاهتچو مر اسلام را جاه پیمبر
سعادت با رضای تست مقرونسلامت در هوای تست مضمر
جهان را طاعت تو چون درختیستکه اقبالش گلست و دولتش بر
کسی، که‌اندر خلاف دولت توزیَد، ز اکنون به گیتی تا به محشر
به جای موی روید بر تنش ماربه جای خوی چکد مغز سر از سر
ایا جمشید ملک و شیر دیدارایا مه طلعت و خورشید منظر
بهار فرخ آمد تا به شادیکند مقصود تو با تو مقرر
بیاراید جهان را از پی توچو هیکلهای چین از نقش آزر
به صحرا برفشاند لاله و گلبه لاله درچکاند لؤلؤ تر
کند مر آب دیده را مصعدکند مر خاک تیره را معنبر
به لاله‌زارها برگسترد سیمبه سبزه‌زارها برگسترد زر
به گلبن بر، عماری بندد از گلدر آذرگون‌ستان بفروزد آذر
هوا عنبر فرو ریزد به صحرافلک پروین فرو ریزد به ساغر
ترا گوید که: اکنون شاد بنشینکه تاریخ جهان نو گشت از سر
ز نعمت ناز بین وز بخت می‌بالز دولت کام یاب از بخت برخَور
بد اندیش تو از اندیشه توهمه ساله حزین و خوار و مضطر
ز جاه و دولت و اقبال درویشز گنج و گوهر دیده توانگر