گنج

شمارهٔ ۱۲ - در نکوهش اغل نام

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ل۲۷ بیت
دهانت، ای اغل، گنده ریش، گنده بغلهمی کند همه شب گوه سگ به دندان حل
همه جهان ز ره کون همی ریند و تو بازگه از دهان ریی و گه ز کون و گه ز بغل
به پیش شاه چنانی که پیش آدم دیومیان بزم چنان چون میان کعبه هبل
خیال توست خیال اجل ز روی قیاسمثال توست مثال قضای بد به مثل
گران و بی‌نمک و ناخوشی چو دل و نیازنبهره و بدی و ناروا چو سیم دغل
به غور چون تو بود باده‌ای به یک من آردبه هند چون تو بود یک رمه به یک آجل
بزرگ مردی که‌اندر جهاز مادر توهزار گربهٔ اَعوَر بُد و سگ ارجل
سپاه لیفه شلوار اگر تو عرض کنیسپاه ذره نیارند کرد با تو جدل
کلی و شل شوی، ای شلف قحبه زن، که ز توسر نشاطم کل گشت و دست عشرت شل
دهانت چون سر و سر همچو ریش و ریش چو کوندلت چو دوزخ و دوزخ چو نیلگون مخمل
ز هشت گوهر نایاب و هفت جرم لطیفبیافریدت گویی خدای عزوجل
ز خاک محنت و آب نیاز و آتش غمز گوه فربه و از بیخ پشم و گند بغل
بیا وعورت و شبهای بر خر دجال(؟)ز آب پشت بود هر شبی میان وَحَل
به‌آفتابی مانی تو، ای سگ به دو پایکه گه به شرق و به غربست و گه به حوت و حمل
مگر که یک کل نبود که غر نباشد و تازهزار غر بود اندر جهان که نبود کل
زنت چو مادر و مادرت روسبی چو زنتپدرت چون تو و تو چون پدرت گنده بغل
به کنج کاف . . . مادر تو گم گرددکلید خرجک و . . . حمار و پای جمل
رخت چنان که به گه بر زحل بدست بلیسمثال صورت محنت نگاشت دست اجل
به ریش همچو یکی خرس مرده‌ای تو در آببه نوک سبلت چو خار چفته بر سر تل
فغان از آن لب و دندان که گفته‌ای به قیاسسفالهای شکسته است در یکی مزبل
ایا به اصل سگ و کوز کوه و ظلمت کفربه زور مور و به دیدار مار و نحس زحل
ز کون خویش و کس زن بود ترا نفقاتمرا ز صلت شاهان وجد و هزل و غزل
ایا به رنگ شترغاز تر و گند پیازکه طبع را چو سِپُرزی و دیده را چو سَبل
بدان که مرد ز غربت رسد به حد کمالسفر برد به علو مرد را ز حد سفل
غریب را نه بسست آن صفت که هست شهیدبه قول شمع شریعت محمد مرسل؟
سفر دلیل جمال و سعادت و شرفستسفر دلیل کمال و بزرگی است و محل
مرا اگر نبدی غربت و فراق وطنکجا بدی شرف خدمت عماد دول؟