شمارهٔ ۱۱ - تغزل
دوش آن صنم سنگدل سیم بنا گوشآمد بر من تنگ دل و خسته و مدهوش
دو نرگس مخمور چو دو نایژه خوندو لعل گهر پوش چو دو ناوچه نوش
ای عارض سیمینش پر از قطره سیمابای زلفک مشکینش پر از عنبر پر جوش
دو لب چو دو تا لعل و دو یاقوت شکر باردو رخ چو دو گلبرگ و دو خورشید زره پوش
از خون رخ رنگینش پر از جدول تقویموز اشک پر از گوهر ناسفته بناگوش
غرقه شده از خون دل آن چهره شیرینشتیره شد از گرد غم آن صورت نیکوش
آمد بر من، گفت: زهی یار وفاداربس زود شد این بیعت و سوگند فراموش
ما را به بها عرضه کند پیش تو نخاستو سنگدل از دور همی بینی و خاموش
ای راه خرد بسته، گهی چند به ره آیوی سد جفا بسته، زمانی به وفا کوش
بی قدرترین کس منم امروز برِ تویاد آیدت آن گه که تهی ماند آگوش
بس خون که فرو ریزی شبگیر به بالینآن شب که مرا جویی از دامن شب پوش