شمارهٔ ۶
روز رزم او چو رایتهای او صف برکشنداختران از بیم سر در نیلگون چادر کشند
تیغ جان آهنج او چون برکشد سر از نیامخلق باید تا به میدانش تن بی سر کشند
خون فشاند بر فلک چندان که حوران بهشتاز پی آن تا نیالایند، دامن برکشند
سایه گرزش اگر بر کوه آهن برفتدکوه آهن ذره گردد، کت به پیشت درکشند
ای خداوندی که هر جایی که تو لشکر کشیبر اثر پیروزی و فتح و ظفر لشکر کشند