گنج

شمارهٔ ۳۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)قافیه: نش۱۷ بیت
الا ای برید روان، باد صبحکت از خلد عار آید و گلشنش
چو آئی بدرگاه قاضی القضاتدعاهای بی حد رسان از منش
بگو، ای فلک با همه ارتفاعفروتر از ایوان تو مسکنش
گر از خواجگان نظم عقدی دهندبه تعیین تو باشی میان افکنش
ز تشریف صاحب بگویم که منبفریادم از صاحب مخزنش
تو خود حله کیسه بر قدر حورببغداد خلد برین معدنش
ز آغاز جبریل آمخته گاربفرجام ادریس با کرزنش
نه زال زرش دوخته ست از پلنگنه داود پرداخته ز آهنش
سه ماه است حاشا که تا میکشمتو صاحب گریبان و من دامنش
بفرسود و بدرید تا در بر آنککه من خود بپوشیده ام بر تنش
سخنور خراسانئی چون اثیرکه بهر تو زنگان شود مسکنش
ز صدر تو باید که صاحب بودتقاضای رسم صلت کردنش
سبب چه در آزردن دوستانبدی گفت دشمن بکون زنش
خوداین کرد ازآن بود درشرق وغربکه میداشت ایام می کردنش
دریغا دل آویز سوزی چنینکه گیتی عوض کرد با شیونش
خدایا گر از بر برفت این شجرز جنس حطب مشمر و مشکنش
در آن پاک آهسته زنگی گرفتبه صیقل رضا کن کنون روشنش