گنج

شمارهٔ ۲۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اید۱۸ بیت
نهاد طبع لطیفت چه گوهری است کزوهزار دریا در لحظه ئی همی زاید
روان، بمجلس مانوس او بیارایدبصر، بطلعت میمون او بیاساید
خرد چسان کمر عشق برمیان بنددعروس فکرت او چون نقاب بگشاید
بر اسب فکرت چون رای او سوار شودز نفس ناقه گوی کمال برباید
بیادگار ز من شعر خواست بیتی چندنوشتم ار چه، از آن بهترک همی باید
در اینمقام خرده خرده ئی همی گیردکه از حلاوت آن جان همی بیفزاید
کران نباشد غواص درّ بحر سخنصدف بساحل عمان برد نکو ناید
ولیک از سر آن در گذشتم از پی آنهمی گذر نتوان کرد از آنچه فرماید
ستوده خاطر فرمانبر اثیرالدینچو آتشی است که آب حیات ازاوزاید
در خزانه علم است فکرتش گوئیکه هر زمان بکلید کلام بگشاید
هزار کوکب معنی ز چرخ خاطر اوبنفس ناطقه هر لحظه روی بنماید
بلطف طبع ز روی کرم مرا بستوداز آنکه طبع کرم از کرم بیاساید
چو بنگریدم دروی زنکته های بدیعمرا چه گفت خرد: نظم ازاین نمط باید
زشرق شمع مرا فکرت آفتابی شدکز آسمان خرد، میغ جهل بزداید
هم از بحار غم فضل او بباغ دلمنمیرسید کز او روح نامی افزاید
کنون ز شاخ هنر طوبئی بشد بالمشکار نکته ز شاهین نظم برباید
عجب نباشد اگر دُر برم بسوی عدنکه جزو جزو سوی کل خویش بگراید
یقین بدان که بمعیار علم کیل سخنخرد بسنجد هرکس که باد پیماید