شمارهٔ ۲۲
بروزگار خودم بعد از این امید نماندکه گشت عودمن از گشت روزگار چوبید
سپید چشم و سیه فام میگذارم عمرز دستکاری شاه سیاه و صبح سفید
کلاه دولت من چون بیوفتاد از سرزمانه، خاک فشان گو بر افسر جمشید
جوین بیوه زنان چون خورم که همت منورای قرصه ماه است و گرده خورشید
مرا به خنجر بهرام بر نیاید کامکنون نیاز چه دارم به بربط ناهید