شمارهٔ ۹۳
دلا فتراک آن جان و جهان گیروگرنه ترک من گو دست جان گیر
مرا در مملکت جاییست صافیبر او سودی نمیگیرم زیان گیر
برآوردم به ننگ از عشق نامیبه هر نامم که خواهی در زبان گیر
مرا گویی جهانی خصم داریبشو در خون خود جان جهان گیر
سبکپائی نه از فتوای عشق استتو خود بر من اجل را سرگران گیر
خوشم صبریست یعنی در کمینمبه قوت دست و بازوی کمان گیر
بدین لشکر تو با اوکی برآییبرو درگاه سلطان ارسلان گیر