شمارهٔ ۹۲
آن زلف مشوش بین در عنبر و بان منگرو آن قامت دلکش بین در سرو روان منگر
بالعل لبش خطی در نام بدخشان کشآسایش جانداری ز آسایش جان منگر
گوید که جهان و جان تاخیر مکن گو، هانکان جان و جهان آمد در جان جهان منگر
با شخص فنا دشمن بر راه سران منشینبا دیدهی نامحرم در روی بتان منگر
او معنی دل دارد تو صورت و تن بینیبا چشم چنین هی هی در یار چنان منگر
پیش از تو اثیر از ری بیزار شود لیکندر سوز دلش میبین در قول زبان منگر
گر صاحب تمکینی در حضرت عشق توچون همت خسرو کی در کون و مکان منگر