شمارهٔ ۷۲
هر آنکس را که دلداری چو آن سرو سهی باشدنه پندارم که جانش را ز تیمار آگهی باشد
رهین منتش هستند در هر گوشهای صد دلو گر نزدیکتر خواهی یکی ز ایشان رهی باشد
خوش افتادهست با بیماری عشقم چو چشم اومباد آن دم کزین بیماریام روزِ بهی باشد
سزد گر ماهِ نو سازد رکاب از آسمان مرکبهر آن دل را که با سوداش کامی همرهی باشد
سخن کوته ندانم کرد، در هنگامهی مهرشکسی کز وی سخن گوید، چه جای کوتهی باشد
دماغی پر سمر دارم، از آن کهترنوازیهابگویم با تو، چون مجلس ز نااهلان تهی باشد
شبی در خدمتش بر آسمان، خواهم زدن خیمهچو جام پرده در جفت سماع خرگهی باشد
اثیرا چون فلک گردت به اسم بندگی تمکیناگر تمکین کنی دور فلک را، ابلهی باشد