گنج

شمارهٔ ۳۹

خوی تو باجور روزگار بسازدحسن تو با لطف کردگار بسازد
وعده وصلت بکوش هوش فروخوانتا برود کار انتظار بسازد
بر پی بوی گلی ز باغ رخ توبا الم صد هزار خار بسازد
روی تو دیدم ز خوی خویش خبردهتا دل کار اوفتاده کار بسازد
سوخت مرا طبع روزگار مباد آنکخوی تو با طبع روزگار بسازد
همچو اثیر آنکه درفتاد بدامتتا به ابد برگ اضطرار بسازد