گنج

شمارهٔ ۳

ز میان ببرد ناگه، دل من بتی شکرلببه دو رخ برادر مَه، به دو زلف نایب شب
دو کمند عنبرینش، ز خم و گره مسلسلدو عقیق شکّرینش، ز دو گوهر مرکب
قدم نظر شکسته، رخش از فروغ بی‌حدگذر سخن ببسته، دهنش ز تنگی لب
دوهزار جان تشنه، نگرد در او و او راپر از آب زندگانی، شده روی چاه غبغب
شده کیسه‌دار دل‌ها، دلش از طویلهٔ دُرزده کاروان جان‌ها، مهش از میان عقرب
بنشستم و زمانی، به رخش نگاه کردمدل از این نشسته در خون، تن از آن فتاده در تب
چو سؤال بوسه کردم، به کرشمه گفت با منتو نه مرد این حدیثی «فاذا فرغت فانصب»