گنج

شمارهٔ ۲۶

یارب آن روی است با آن زیب و کشّی یا مه استچشمه آب حیاتش در زنخدان یا چه است
از رخ آیینه‌فامش نیم عکسی بیش نیستاینکه بر پیشانی خورشید و رخسار مه است
زلف کوتاهش جهانی جان به غارت برد دوشتا چه خواهد کرد اکنون دست جورش کوته است
غمزه او تیر بر دل می‌زند یارب چنانکعاشقان را پوست بر تن نیست ممکن کآگه است
عقل و جان را کم کند هرکس که با او همدم استخویشتن را گُم کند هر دل که با او همره است
دی تقاضای شب وصلش همی‌کردم، پگاهگفت: این تا حشر افکن روز عالم بی‌گه است
وصل او هرگز به دست کس نیاید، کیمیاستیا ز عشرت خاکپای عز دین خسرو شه است