گنج

شمارهٔ ۲۵

کار ستمت به جان رسیده‌استاین کارد به استخوان رسیده‌است
آهی که جهان به هم برآرداز دل به سر زبان رسیده‌است
در وعده تو نمی‌رسم مندریاب که وقت آن رسیده‌است
بر چهره ببین قطار اشکماز بهر تو کاروان رسیده‌است
خون آلوده‌ست آهم آرییا تیر تو برنشان رسیده‌است
ناگفته دل اثیر یاربشعله ب در دهان رسیده‌است