شمارهٔ ۲۳
آن چشم مست بین که خرد در خمار اوستو آن لعل چون شکر که روانها شکار اوست
عمری است تا چو شمع به امید یک سخنموقوفپرور دهن تنگبار اوست
تا کی به خندهای سردندان کند سپیدصد جان، برلب آمده در انتظار اوست
زرین رخ مرا که ز خون گشت پُر نگارعذری که ظاهر است رخ چونان نگار اوست
معشوق دل غم و می و جانانهی من اوما هر دو در میانه و او در کنار اوست
هرگز به اختیار بلا خواست هیچکس؟در جان من نگر که بلا اختیار اوست
گفتم اثیر را بکش و رستی از بلاشدل گفت این حدیث از او خواه، کار اوست