شمارهٔ ۲۲
با دل بد عهد تو گل به سر دامن استگنبد نیلوفری در یک پیراهن است
یک نفس آخر بدار گر نه چو چرخ بلندگرد جهان گشتنت بهر ستم کردن است
معدن گوهر شدهاست بیتو دو چشمم ولیکآن لب یاقوت رنگ گوئی از این معدن است
مرغ دلان را بسی صید کنی تا به شکلزلف تو چون پای دام خال تو چون ارزن است
طره میگون تو تیره کند آب مننزد من احوال او همچو رخت روشن است
شد دل او هم سوار در رخم او گرچه دیدکان شب خورشید نعل همچو فلک توسن است
از تو در آویختم همچو قبای تو زانکخون من و جیب تو هر دو در آن گردن است
مشتری وصل تو گر بفروشی منمنقدم اشک و حسب، جنسم جان و تن است
طنز کنی کای اثیر هم سخن آوردهئیبیش تو شرمی مدار کهاین سخنت با من است