گنج

شمارهٔ ۱۷۷

رخ تو فتنه جهان بودیگر نه، از دیده‌ی نهان بودی
دل و دین رفت در سر غم توکاش باری امید جان بودی
ز رخت یادگار خواستمیگرنه اشکم چو ارغوان بودی
دل، به خستی به جان ز دست غمتگرنه رویم چو زعفران بودی
میزبانی است تازه وعده‌ی توگرنه در لقمه استخوان بودی
عشوه‌ای می‌دهی که آنِ توامکی چنین بودی، ار چنان بودی
خوردمی، بر ز خاک کوی تو دوشگر نه فریاد پاسبان بودی
در رکابم فلک پیاده شدیچون قبول تو هم عنان بودی
از مقیمان آستان غمتفخر گردی گر آسمان بودی
زان لطافت که در دل است تو راکاشکی هیچ در زبان بودی
سِرِ ما گر به هیچ ارزیدیخاک آن فرخ آستان بودی
دوش گفتی اثیر از آن من استنه چنین بودی ار چنان بودی