گنج

شمارهٔ ۱۷۶

دلا آن به که با جان در نبندیمرا با دلبر دیگر نبندی
رهی آنگه که این جا نیست شایدکه پایت درد باشد سر نبندی
ز باطل دعوی خود شرم داریگناه جور بر داور نبندی
تو را عشق از میان خانه دردی استچه سود، ار در ببندی ور نبندی
نه چشمم بر خیالت از لب اوستسزد گر آب در شکر نبندی
بدین روزم ببین تا ز آبِ دیدهره خوابم همه شب بر نبندی
اثیرا هیچ نگشاید ز یارتبدیدی جای خود هم درنبندی