گنج

شمارهٔ ۱۶۳

ای پشیمان شده ز دلداریعهد نو کرده با جگرخواری
هست معزول عافیت تا تودر عمل کار حسن پر گاری
دل من برده ئی بآسانیغم تو میخورم بدشواری
عشوه میده که گوش میدارمناز میکن که جای آنداری
سر زلفین خود بگیر و بکشنه اثیری که این نمی آری