شمارهٔ ۱۶۲
دل ببری، تن بزنی، اینت بلائی که توئیشوخ رگی، سخت دلی سست وفائی که توئی
چرخ بدان بوالعجبی دهر بدین حیله گریبوی نبردند چنین، رنگ نمائی که توئی
برد بغارت غم تو، جان و تن و دین و دلمچشم بدان دور، زهی جمله ربائی که توئی
خود دهدت دل کله ئی، نقش چو من یکدله ئیاینت دوروئی، دوزبانی، دو هوائی که توئی
یک ره این صحبت ما، با تو بپایان نرسدراستی از دیک فلک، چرب ربائی که توئی
بوسه بها جان طلبی این ببری آن ندهیشرم ز روی تو، زهی نیک ادائی که توئی
بخت بخواهم که کند، راه بگوئی که منمداد نیارد که نهد، کام بجائی که توئی
دستخوش حکم توام، سست حریفی که منمبررصد همچومنی، سخت دغائی که توئی
آتش بیدادی تو، گرد بر آورد ز منداد، کی آید زچنان، آب و هوائی که توئی
جمله مرغان جهان، صید اثیرند ولییارب زنهار، ز تو سخت بلائی که توئی