شمارهٔ ۱۵۹
دگر بار ای دل سنگین فتادی!عنان در دست بدعهدی نهادی!
ز در دم نیشها در رگ شکستیز چشمم چشمهها بر رخ گشادی
فرامش کرده آن کز عشق صدباربمردی باز، و، وز مادر بزادی
ندارد مهله چندان از شب غمکه گرید بر وداع روز شادی
در این مقصوره پنهان میکنی یارهمان باری که صد بارش بدادی
نباشد عیب شاگردیت در شعرکه در صنعت به غایت اوستادی
اثیر امروز در پا اوفتادهستتو ظالم در پی او چون فتادی