شمارهٔ ۱۴۷
داد دلم نمیدهد زلف ستمپرست تودست تظلم ای پسر، در که زنم ز دست تو
بس که ز راه عربده، در دل هوشیار منتیر تمامکش کشد، نرگس نیممست تو
از تو شکستهام چو گل تابه کی ای مه چگلدر حق من شکسته دل، هر نفسی شکست تو؟
گه به امید خواندهام، گه به عتاب راندهامبر در دل بماندهام، عاجز و پایبست تو
زنده بلی بلی زنم، نام نهاد دشمنمبس که بلی همیزنم، در عقب الست تو
خواستهام به دست آن، با تو که خنجر اجلهم به نشاندم ز سر، آرزوی نشست تو
بو که شبی جدا کند طالع من رها کندمیل سوی وفا کند طبع جفاپرست تو
کام اثیر در جهان، باد جهان به کام تودولت تند رام تو چرخ بلند پست تو